گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:104243

از خاکِ لالجین تا آسمان شهادت

روایتی از زندگی شهید علی سلطانی‌مرام به زبان همسرش
از خاکِ لالجین تا آسمان شهادت

علی سلطانی‌مرام، فرمانده‌ای که روزگارش از کارگاه‌های سفال لالجین آغاز شد و تا لباس رزم در امنیت ایران ادامه یافت، همواره در تکاپوی ساختن فردایی روشن برای خانواده‌اش بود؛ از رؤیای ساختن خانه‌ای سه‌طبقه برای فرزندانش تا خیالی که برای دوران بازنشستگی‌اش داشت اما او در سوم تیرماه 1404 در جنگ 12روزه در جریان یک مأموریت در هارون‌آباد به شهادت رسید؛ این روایتی است از مردی که خانه‌ رؤیاهایش را در دنیا نساخت، اما با تقدیم جان، جایگاهی ابدی برای خود در آسمان شهادت گشود.
شهید علی سلطانی‌مرام از آن آدم‌هایی نبود که شخصیتشان در یک ویژگی خلاصه شود. کودکی‌اش در میان سفال‌های لالجین و کار در کنار برادر بزرگترش گذشت، جوانی‌اش با درس، دانشگاه و سال‌های خدمت نظامی گره خورد و در زندگی مشترک، بیش از هر چیز به آرامش، محبت و دلبستگی عمیقش به خانواده شناخته می‌شد؛ پدری صبور برای آنیسا و ابوالفضل و فرزندی عاشق برای مادرش.
مهدیه خوش‌خلق، همسر شهید، زندگی او را این‌گونه روایت می‌کند:
علی هفدهم آبان سال 1365 در شهر لالجین متولد شد. او سومین فرزند خانواده آقا یدالله و زهرا خانم بود؛ خانواده‌ای با چهار فرزند که علی در میان آن‌ها، حلقه اتصالی بود که مهر و صفا را به خانه می‌آورد.
روزهای کودکی علی با سختی‌های معیشتی و غیبت‌های طولانی پدر همراه بود؛ شرایطی که باعث شد او از همان سال‌های نخست زندگی، همگام با درس خواندن، معنای کار و مسئولیت‌پذیری را با تمام وجود لمس کند.
علی هشت‌نه سال بیشتر نداشت که عصرها، بعد از مدرسه، همراه برادر بزرگترش راهی کارگاه سفالگری لالجین می‌شد. رنگ‌کردن سفال‌ها برای او تنها یک کار ساده نبود؛ سهمی بود که در تأمین مخارج خانواده داشت. علی در کودکی بسیار آرام و باوقار بود؛ از آن‌دست بچه‌هایی که نه اهل شلوغ‌کاری بودند و نه درگیری. متانتش زبانزد بود و طبع شوخ و مهربانش، گرمابخش جمع خانواده؛ ویژگی‌هایی که تا بزرگسالی هم با او ماند.
این آرامش اما به معنای بی‌تفاوتی نبود. دلبستگی‌اش به خانواده، به‌ویژه مادر، عمیق و وصف‌ناشدنی بود. مادرش از آن روزها این‌گونه روایت می‌کرد که علی از نُه‌سالگی روزه می‌گرفت، پابند مسجد و نماز بود و با چنان مهربانی و مظلومیتی رفتار می‌کرد که می‌گفت: «مادر جان! لازم نیست روزه‌قضا بگیری، تمام روزه‌هایم را در آن دنیا به تو می‌بخشم.»
این پیوند عاطفی با بزرگ‌تر شدن علی نه‌تنها کم‌رنگ نشد، که عمیق‌تر هم شد. حتی روزهایی که برای تحصیل در زاهدان یا همدان از خانه دور بود، رشته ارتباطش با مادر قطع نمی‌شد؛ شب‌ها تماس می‌گرفت و با اطمینان می‌گفت: «مامان، فردا امتحان دارم، وقت نماز صبح برایم دعا کن.»
او به دعای مادر باوری قلبی داشت؛ باوری که تا پایان عمر همراهش بود. همین ارادت قلبی به مادر بود که در نگاه من، او را متمایز می‌کرد؛ مردی که نه فقط مادرش را دوست داشت، بلکه حرمت رنج‌های سالیان او برای بزرگ کردن فرزندانش را به‌خوبی پاس می‌داشت و قدردان آن بود.
علی، ورای آن روحیه خانوادگی، ذوقی هنری هم داشت. سال‌ها کار در کارگاه سفالگری، او را با ظرافت‌های این هنر آشنا کرده بود؛ روزهایی که درس و کار، دوشادوش هم پیش می‌رفتند. حتی سال‌ها بعد، وقتی مسیر زندگی‌اش از کارگاه‌ها دور شد، اگر کارگاه آشنایی در لالجین شلوغ می‌شد، باز هم برای یاری می‌رفت و دوباره کنار سفال‌ها می‌ایستاد. از آن روزها دست‌سازه‌ای در خانه نمانده است؛ سفالگری برای علی بیش از آنکه اشیاء به‌یادگار بگذارد، به بخشی از هویت و خاطرات کودکی‌اش بدل شده بود.
*از لالجین تا دانشگاه
علی در کنار کار، درس را هم جدی گرفت. دوران تحصیل را از لالجین آغاز کرد و برای مقطع کارشناسی راهی همدان شد؛ سپس برای ادامه تحصیل در رشته مدیریت آموزشی، به زاهدان رفت. در تمام این سال‌ها، فاصله جغرافیایی نتوانست آن دلبستگی عاطفی عمیق میان او و مادرش را کم‌رنگ کند.
اما مسیر زندگی علی به دانشگاه محدود نماند. او از دوران دانشجویی پیگیر خدمت نظامی بود و پس از پایان تحصیلات وارد این عرصه شد. توانایی‌اش در نگارش و دقت‌عمل، نظر فرمانده‌اش را جلب کرد و همین موضوع مسیر نظامی را برایش جدی‌تر کرد. با قبولی در آزمون دانشگاه افسری، پا در راهی گذاشت که بعدها بخش مهمی از هویت او را شکل داد. نظم، مسئولیت‌پذیری و روحیه خدمت به دیگران که از کودکی در وجودش نهادینه شده بود در این مسیر نیز جلوه‌ای درخشان داشت.
در کنار عشق به خانواده، یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته اخلاقی‌اش که بعدها در زندگی مشترکمان بارها دیدم، حساسیت ویژه‌اش نسبت به حق دیگران بود. علی «نه» گفتن را بلد نبود؛ اگر کسی از او کمکی می‌خواست، با گشاده‌رویی می‌پذیرفت و سعی‌اش بر این بود که گرهی از کار دیگران باز کند.
علی در خانه هم همین‌طور بود؛ در اختلافات خانوادگی، بی‌طرف نمی‌ماند و همیشه جانب حق را می‌گرفت. به یاد دارم وقتی برادرش ازدواج کرده بود و همسرش در خانه مادرشوهر زندگی می‌کرد، اگر اختلافی پیش می‌آمد، علی از همسر برادرش دفاع می‌کرد. معتقد بود او هم عضوی از این خانواده است و باید حرمتش حفظ شود. این روحیه، تصویری از مردی را می‌ساخت که آرام بود اما بی‌تفاوت نبود؛ مهربان بود اما در برابر بی‌عدالتی سکوت نمی‌کرد.
*آشنایی و پیوند
با اینکه هر دو اهل لالجین بودیم و برای تحصیل به همدان رفت‌وآمد داشتیم، تقدیر ما را از مسیر دیگری به هم رساند. یکی از بستگان مشترک که با خانواده من در ارتباط بود، علی را جوانی تحصیل‌کرده، آرام و خوش‌موقعیت معرفی کرد که به دنبال همسری هم‌کفو و اهل علم است.
وقتی خانواده علی برای خواستگاری آمدند، فرصتی فراهم شد تا در دیدارهای اولیه با شخصیتش بیشتر آشنا شوم. پاسخ مثبت من به علی، نه به خاطر موقعیت شغلی یا مدارج تحصیلی‌اش، که حاصل شناخت شخصیتش بود. آنچه مرا مجذوب کرد، ترکیبِ احترام به خانواده، آرامش و مسئولیت‌پذیری در رفتار او بود. علی از دامن مادری برخاسته بود که سختی‌های بسیاری را برای بزرگ کردن فرزندانش تاب آورده بود و او این زحمات را هرگز فراموش نمی‌کرد. این قدرشناسی و ارادت قلبی به مادر، برای من که می‌خواستم شریک زندگی‌ام را انتخاب کنم، بالاترین ملاک بود.
علاوه بر این‌ها، میان روحیات ما هم سنخیتی بود که به دلم نشست. می‌دیدم با مردی روبه‌رو هستم که اهل هیاهوی بی‌جا نیست، زود از کوره در نمی‌رود، برای کانون خانواده اهمیت ویژه‌ای قائل است و تا جایی که توان دارد برای گره‌گشایی از کار دیگران قدم برمی‌دارد.
همین ویژگی‌ها در کنار تحصیلات و شخصیت آرام علی باعث شد با اطمینان خاطر پاسخ مثبت بدهم. عقدمان در سال 1393 و آغاز زندگی مشترکمان شهریورماه 1394 بود.
*خانه‌ای که با آمدن بچه‌ها جان گرفت
کمتر از یک سال بعد، در مردادماه 1395، آنیسا متولد شد و دو سال پس از آن، در شهریورماه 1397، ابوالفضل کانون خانواده کوچک ما را گرم‌تر کرد. علی پدر شدن را با تمام وجود پذیرفته بود؛ بچه‌ها برای او فراتر از فرزند، تمام زندگی‌اش بودند.
می‌دیدم که چطور با دیدن بچه‌ها، چهره‌اش از شوق می‌شکفت. ابوالفضل دلبستگی عجیبی به پدر داشت و همیشه به او می‌چسبید؛ آنیسا اگرچه آرام‌تر و خجالتی‌تر بود، اما سهمش از محبت پدر، عشقی ویژه بود.
مسیر خدمت علی، ما را هم به شهرهای مختلف کشاند. پس از حدود چهار سال زندگی در بانه، به همدان بازگشتیم. علی دوست داشت آنیسا سال‌های آغازین مدرسه را در شهر خودمان بگذراند؛ به همین خاطر به «بهار» نقل‌مکان کردیم که محل مأموریت جدیدش بود؛ شهری که میان لالجین و همدان قرار داشت و فرصت زندگی در کنار خانواده‌هایمان را به ما می‌داد.
علی در مجموعه انتظامی بهار ابتدا به‌عنوان جانشین یگان امداد مشغول به کار شد و یک سال بعد، مسئولیت فرماندهی این یگان را بر عهده گرفت. سال‌های پایانی خدمت او در بهار گذشت؛ جایی که همزمان با مسئولیت‌های سنگین کاری، تمام تلاشش را می‌کرد تا پدری حاضر و دلسوز در کنار خانواده باشد.
علی در تربیت بچه‌ها نیز حضور فعال داشت. وظیفه درس دادن به آن‌ها را در خانه بین خودمان تقسیم کرده بودیم؛ ریاضی سهم من بود و فارسی، املا و تکالیف را علی کار می‌کرد، چون صبر و حوصله بیشتری داشت.
زندگی مشترک ما با تمام فراز و نشیب‌هایش 12 سال ادامه داشت؛ سال‌هایی که با تحصیل، خدمت، جابه‌جایی و تولد فرزندان گره خورده بود. علی برای آینده خانواده‌مان نقشه‌های زیادی داشت؛ از ساخت خانه‌ای سه‌طبقه برای اینکه دختر و پسرمان در آینده نزدیک خودمان باشند تا راه‌اندازی مغازه‌ای برای دوران بازنشستگی. همیشه تلاش می‌کرد روی پای خودش بایستد. این‌ها برنامه‌های ساده و دلگرم‌کننده‌ای بود که قرار بود سال‌های بعد زندگی‌مان را شکل دهد، اما فرصت تحقق بسیاری از آن‌ها فراهم نشد.
در میان تمام این برنامه‌ها، گاهی جمله‌ای می‌گفت که آن زمان برایم معنای خاصی نداشت: «من دوست ندارم پیر شوم.» من اما حرفش را جدی نمی‌گرفتم و تصور می‌کردم این هم یکی از همان حرف‌هایی است که آدم‌ها گاهی درباره پیری می‌زنند؛ تا اینکه روزهای پایانی زندگی علی فرا رسید.
*خواب‌های پرمعنا
پیش از شهادت علی، دو خواب در ذهنم مانده است که بعدها هر بار به آن‌ها فکر می‌کنم، گویی نشانه‌ای از آن روزگار بودند. یکی را خود علی دیده بود؛ چند روز پیش از سفر مکه پدر و مادرم، علی خواب دیده بود خانه مادرم سیاه‌پوش شده و همه ناراحت‌اند. وقتی خوابش را تعریف کرد، نگران شدم و صدقه دادم، اما علی با شوخی سعی کرد نگرانی‌ام را نادیده بگیرد تا دلهره نگیرم.
خواب دیگر را خودم سه روز مانده به شهادتش دیدم؛ خوابی که آن زمان تصور می‌کردم مربوط به دایی‌ام، یکی از شهدای دفاع مقدس است. در خواب، پشت‌بامی تاریک و ستون‌هایی دیدم و صدایی می‌گفت: «کسانی که شهید دارند، می‌توانند ستون‌ها را بگیرند تا سقوط نکنند.»
در خواب فقط فریاد می‌زدم: دایی من شهیده.
بعد از شهادت، این خواب‌ها بارها در ذهنم مرور شدند؛ خواب‌هایی که پیش از آن شاید تنها یک خواب معمولی به‌نظر می‌رسیدند، اما بعد از آن روز برایم معنای دیگری پیدا کردند.
** آخرین شب، آخرین مکالمه
روزهای جنگ 12 روزه بود. من و بچه‌ها به‌دلیل سفر پدر و مادرم به حج در لالجین بودیم و علی به‌دلیل شرایط کاری، بیشتر زمانش را در محل خدمتش می‌گذراند.
هر بار که درباره وضعیت جنگی و احتمال خطر ابراز نگرانی می‌کردم، علی با آرامش و متانت می‌گفت: خبری نیست و جای نگرانی ندارد.
شب آخر، علی برای حضور در یک دورهمی خانوادگی حدود دو ساعت مرخصی گرفت و خودش را به جمع خانواده رساند. حدود ساعت 9 شب آمده بود، اما یک ساعت بعد تماس‌های کاری‌اش شروع شد.
علی که همیشه آرام و باحوصله از خانه خارج می‌شد، آن شب با عجله از پله‌ها پایین رفت. حتی ابتدا یادش رفت خداحافظی کند. دوباره برگشت، خداحافظی کرد و رفت.
نگران شدم، اما هنوز فکرم به سمت شهادت نرفته بود. فقط می‌ترسیدم اتفاقی برای علی در مسیر بیفتد.
بعد از رفتنش، طبق عادت آیت‌الکرسی خواندم؛ ذکری که علی همیشه به آن اعتماد داشت و به من می‌گفت: دلم به آیت‌الکرسی‌های تو گرم است.
اما آن شب دلم آرام نمی‌گرفت.
بی‌دلیل گریه می‌کردم و اضطراب عجیبی داشتم. ابتدا تصور کردم این نگرانی مربوط به پدر و مادرم است و حتی تلاش کردم برای بازگشت آن‌ها پیگیری کنم.
اما چند ساعت بعد، فهمیدم آن دلشوره برای علی بوده است. وقتی با علی تماس گرفتم، پرسیدم: امشب برمیگردی؟ اتفاقی افتاده؟
علی گفت: دیرتر می‌آیم و برایت تعریف می‌کنم. این آخرین گفت‌وگوی آرام من با علی بود.
صبح، حدود ساعت 6، هرچه تماس گرفتم، علی جواب نداد. این اتفاق برایم غیرعادی بود. علی همیشه پاسخ می‌داد یا اگر نمی‌توانست، بعداً تماس می‌گرفت.
همین بی‌خبری باعث شد همراه بچه‌ها و برادر همسرم راهی واحد امداد و نجات بهار شوم. ابتدا سعی کردند خبر را از من پنهان کنند اما نیروها کم‌کم بیرون آمدند و سرانجام جمله‌ای را شنیدم که تمام زندگی‌ام را به دو بخش قبل و بعد از خودش تقسیم کرد: «به فیض شهادت نائل آمده».
روزهای پایانی زندگی علی با التهابات ناشی از حملات رژیم غاصب صهیونیستی گره خورد؛ روزهایی که او بی‌وقفه در محل خدمت حاضر بود و با وجود نگرانی‌های ما، سعی می‌کرد آرامش خانه را حفظ کند.
سرانجام در سوم تیرماه 1404، علی در جریان انجام مأموریت به شهادت رسید. بر اساس روایتی که همکارانش از آن روز داشتند، محل استقرار یک لانچر در هارون‌آباد توسط پهپاد دشمن شناسایی شده بود. علی همراه با یکی از نیروها به آن منطقه رفت و با مشاهده حضور افراد محلی برای کمک، بلافاصله از آن‌ها خواست از محل فاصله بگیرند تا جانشان در خطر نباشد. لحظاتی بعد، حین جابه‌جایی خودرو، حمله دومی صورت گرفت و بر اثر اصابت ترکش‌ها، علی به شدت مجروح شد.
وقتی پیکر مطهرش را به ما تحویل دادند، آنچه بیش از هر چیز در ذهنم ماند، آرامش چهره‌اش بود. انگار در خواب بود؛ چند جای کوچک ناشی از ترکش روی پیشانی‌اش دیده می‌شد، اما چهره‌اش چنان آرام بود که گویی به مقصودش رسیده است. علی همان مرد آرامی بود که از کودکی با رنج بزرگ شده بود، درس خوانده بود، سفالگری کرده بود، لباس نظامی پوشیده بود و همسری مهربان و پدری دلسوز برای آنیسا و ابوالفضل بود؛ مردی که رؤیای ساختن آینده‌ای روشن برای خانواده‌اش را در سر داشت، اما سرنوشت برایش تقدیری بلندتر رقم زد.
*علی هنوز کنار بچه‌هاست
برای من، شهادت علی پایان ارتباط نبود. هنوز هم در بسیاری از لحظات زندگی، حضورش را کنار خود و بچه‌ها حس می‌کنم و باور دارم که همچنان مراقب آن‌هاست. گاهی که با مشکلی گره‌خورده روبرو می‌شوم، با او درددل می‌کنم و می‌گویم: «علی، این‌ها بچه‌های خودت هستند؛ من تمام تلاشم را کردم، باقی‌اش با خودت.» گاهی گره‌ای که ماه‎ها ذهن مرا درگیر کرده، به ناگهان در دو روز باز می‌شود و من این آرامش را لطف و حضور او می‌دانم.
شاید روایت بچه‌ها از این نبودن، از هر کلامی گویاتر باشد. آنیسا که هنوز تلاش می‌کند مفهوم شهادت را با زبان کودکانه‌اش معنا کند، یک‌بار پس از فوت پدرِ یکی از همکلاسی‌هایش، به من گفت: «مامان، بابای من نمرده، بابای من شهید شده.» ابوالفضل هم که وابستگی عجیبی به پدر داشت، هنوز با افتخار از او یاد می‌کند؛ همان پسرکی که وقتی پدرش را با لباس نظامی می‌دید، با نگاهی مملو از غرور می‌گفت: «بابای من پلیس است.»
مهدیه می‌گوید شاید بچه‌ها به شیوه‌ای متفاوت با نبودن پدر کنار آمده‌اند؛ گاهی احساس می‌کنم آن‌ها بهتر از من می‌دانند که پدرشان دیگر در کالبد جسمانی کنارشان نیست، اما در معنایی دیگر، همچنان همراه آن‌هاست. علی همان‌طور که در زمان حیات پناه و تکیه‌گاه فرزندانش بود، حالا نیز فراتر از زمان و مکان، نگهبان خانواده‌اش است.

ارسال نظر

سوال: Tehran پایتخت ایران؟

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار