حماسه مشایعت برای آغازی دیگر
اینروزها ایران فقط شاهد آیین وداع با پیکر یک رهبر نیست، خیابانها به صحنه بازخوانی یک عمر مجاهدت، مقاومت و استقلالخواهی تبدیل شدهاند؛ پیکر آیتالله خامنهای بر دوش مردمی حرکت میکند که در او صرفاً یک شخصیت سیاسی نمیبینند و نشانهای از عزت ایران، امتداد آرمان اسلامی و افق مقاومت ملتهای آزاده را تشییع میکنند. شهادت او همانند زندگیاش، در مسیر اعتلای اسلام و ایران معنا یافت و اکنون تشییع پیکرش، سوگ را به بیعتی تازه با آینده تبدیل کرده است.
در تاریخ ملتها لحظههایی وجود دارد که مرز میان عاطفه و تاریخ از میان برداشته میشود. مردم میآیند، اشک میریزند، پرچم برمیدارند، ذکر میگویند و پیکری را بدرقه میکنند، اما آنچه در عمق این حضور رخ میدهد، صرفاً وداع با یک تن نیست، ملتها در چنین لحظههایی با حافظه خود روبهرو میشوند. میپرسند چه کسی در جان جمعی آنان خانه کرده بود؟ کدام نام آنان را از خانهها به خیابانها کشاند؟ چرا فقدان یک رهبر بهجای خاموشی، اینگونه آتش عهد و اراده را شعلهور میکند؟
تشییع آیتالله خامنهای از همین جنس است؛ تشییع یک پیکر نیست، تشییع یک راه است. راهی که از ایمان آغاز شد، در میدان سیاست و جهاد امتداد یافت، در دفاع از ایران و اسلام معنا پیدا کرد و سرانجام با شهادت، مُهر جاودانگی خورد.
آیتالله شهید زندگی خود را در نقطه تلاقی سه افق گذراند؛ اسلام، ایران و امت. برای او اسلام نه یک امر منزوی در حاشیه زندگی فردی، بلکه نیرویی تاریخساز برای برپایی عزت، عدالت، مقاومت و استقلال بود. ایران نیز در نگاه او فقط یک جغرافیا نبود، ایران خانه تمدنی ملتی بود که باید از سایه تحقیر تاریخی بیرون میآمد، روی پای خود میایستاد، در علم، سیاست، فرهنگ و امنیت به خودباوری میرسید و به جهان نشان میداد که استقلال، اگرچه پُرهزینه، اما ممکن است.
از همین رو است که زندگی او را نمیتوان فقط در چارچوب مدیریت یک نظام سیاسی خواند؛ او در میدان دشوارتری ایستاده بود، میدان ساختن انسان و ملت مقاوم. در سالهایی که بسیاری میخواستند ایران را با فشار، تحریم، تهدید و جنگ روانی به عقبنشینی وادارند، او بر یک اصل پای فشرد: ملتی که خود را باور کند، شکستپذیر نیست. این باور فقط شعار سیاسی نبود، پشتوانه گفتمان پیشرفت علمی، اقتدار دفاعی، حمایت از مقاومت، حفظ هویت دینی و صیانت از استقلال ملی شد.
اکنون معنای شهادت او نیز در امتداد همین زندگی فهمیده میشود؛ گاهی مرگ، پایان یک زندگی است، اما شهادت، تبدیل زندگی به نشانه است. شهادت آیتالله خامنهای رهبر عزیز انقلاب پایان راه او نیست، بلکه آشکار شدن حقیقت همان راه در آخرین منزلش در این دنیا است. کسی که عمر خود را در میدان مقاومت گذراند، در همان میدان نیز به شهادت رسید. از این منظر شهادت او حادثهای جدا از زندگی او نیست؛ امضای خونین همان مسیری است که دههها بر آن ایستاد.
اما آنچه اینروزها در خیابانهای ایران دیده میشود، فقط سوگ یک ملت نیست؛ ترجمه اجتماعی همین حقیقت است که مردم با حضور خود میگویند نسبت آنان با رهبر شهید اداری، رسمی یا صرفاً سیاسی نبود. آنان در پیکر او بخشی از عزت ملی خود را میبینند، بخشی از خاطره مقاومت در برابر تحقیر، بخشی از اعتماد به آینده و بخشی از افقی که ایران را نه تابع نظم سلطه، بلکه صاحب صدا و اراده در جهان میخواست.
تشییع رهبران بزرگ، همیشه آزمون حافظه تاریخی ملتها است. در چنین لحظههایی معلوم میشود کدام شخصیت فقط در تقویم رسمی حضور داشته و کدام شخصیت در جان مردم جا گرفته است. حضور نسلهای مختلف، خانوادههای شهدا، جوانان، زنان، مردان، نیروهای مؤمن و حتی کسانی که شاید در زندگی روزمره خود زبان سیاسی پُررنگی نداشته باشند، نشان میدهد که رهبر عزیز شهید در ذهن بخش بزرگی از ملت ایران، نماد یک دوره تاریخی است؛ دورهای که ایران زیر فشار ایستاد، زخم برداشت، اما سر فرود نیاورد.
از سوی دیگر، بازتاب بیرونی این تشییع نیز قابل تأمل است. حتی رسانههایی که با انقلاب اسلامی همدل نیستند، نتوانستند از کنار گستردگی این وداع و معنای سیاسی- تمدنی آن بیاعتنا عبور کنند. آنان این مراسم را صرفاً آیین خاکسپاری نخواندند، بلکه آن را نمایش سوگ، مقاومت، پیام سیاسی و آزمونی برای آینده ایران توصیف کردند. همین اعتراف ناخواسته نشان میدهد که پیکر رهبر شهید هم حامل پیام است؛ پیامی که مرزهای ایران را پشت سر میگذارد و در افق جهان اسلام و جبهه آزادگان، معنا پیدا میکند.
نگاه برخی نخبگان غیر ایرانی نیز از همین زاویه اهمیت دارد؛ آنان آیتالله خامنهای را فقط بهعنوان رهبر یک کشور تحلیل نمیکنند، بلکه او را در نسبت با استقلالخواهی، مقاومت ضد سلطه، دولتسازی دینی، پیوند شرق و جهان اسلام و احیای اعتماد ملتهای غیر غربی به امکان ایستادن در برابر قدرتهای بزرگ، میفهمند. این نگاه نشان میدهد که میراث او محدود به مرزهای رسمی ایران نیست؛ او برای بسیاری از ملتها نشانه این باور بود که میتوان در جهانی آکنده از فشار و تبعیض، هویت خود را حفظ کرد و تسلیم روایت غالب قدرت نشد.
در این میان، تلاش برخی قدرتها برای کاستن از سطح حضور خارجی یا کمرنگ کردن جایگاه بینالمللی این مراسم نیز خود گویای اهمیت آن است. اگر تشییع یک رهبر صرفاً یک مناسبت داخلی بود، این اندازه نگرانی و محاسبه سیاسی درباره آن معنا نداشت؛ مسئله آن است که تشییع آیتالله خامنهای به صحنهای برای بازنمایی یک حقیقت بزرگتر تبدیل شده است: ایران، حتی در روز سوگ، زبان مقاومت خود را از دست نمیدهد.
این همان نقطهای است که سوگ به سیاست و سیاست به تاریخ پیوند میخورد؛ مردمی که پیکر رهبر شهید خود را تشییع میکنند، در واقع نسبت خود را با آینده روشن میکنند. آنان فقط نمیگویند که او را دوست داشتند، میگویند راهی را که او گشود، ادامه خواهند داد. اشک، در اینجا نشانه ضعف نیست، صورت عاطفی یک اراده تاریخی است. همان مردمی که میگریند، در عمق جان خود عهد میکنند که عزت ایران، استقلال کشور، حمایت از مظلومان، دفاع از فلسطین، پیشرفت علمی، خودباوری ملی و افق امت اسلامی، متوقف نخواهد شد.
آیتالله شهید در زندگی خود کوشید ایران را از مدار وابستگی، ترس و تحقیر بیرون آورد. شهادتش نیز بار دیگر ایران را در نقطهای قرار داده است که باید انتخاب خود را آشکار کند؛ یا سوگ را به خاطرهای تلخ فرو بکاهد و یا آن را به نیرویی برای ادامه راه تبدیل کند. حضور مردم نشان میدهد که انتخاب ملت، دومی است. آنان پیکر شهید را بدرقه کردند، اما پرچم او را زمین نمیگذارند.
اکنون پرسش اصلی این نیست که ایران چگونه با رهبر شهید خود وداع میکند؟ چگونه راه او را در میدانهای تازه تاریخ ادامه خواهد داد؟ پاسخ این پرسش را میتوان در همین روزها دید، در خیابانهایی که به رودهای خروشان از اراده و ارادت مردم تبدیل شدهاند، در اشکهایی که با شعار عزت همراه است، در پرچمهایی که پایین نمیآیند و در ملتی که میداند بعضی پیکرها دفن میشوند، اما راهشان تازه آغاز میشود.
رهبر شهید زندگیاش را در راه اعتلای اسلام و ایران گذاشت؛ شهادتش نیز در همان راه معنا یافت و امروز تشییع پیکرش، آخرین درس او به ملت است: اینکه راه حق اگر با ایمان، صبر و ایستادگی پیموده شود، با مرگ متوقف نمیشود، بلکه بر دوش مردم ادامه پیدا میکند.