این حضور آنچنان درخشان و باشکوه است که چشم بسیاری از رؤسای کشورهای دیگر و تحلیلگران را گرفته است و برای بسیاری از آنها این سؤال مطرح میشود که این ملت چرا و چگونه بیش از 100 شب با خانواده پرچم به دست به میادین میآیند؟ زیر سرما و گرما و حتی زیر بمباران و تهدیدهای دشمن چه چیزی یک ملت را اینگونه ارتقا میدهد؟ اگر رهبر شهید وعده مبعوث شدن این ملت را داد که همین اتفاق هم افتاد، مهمترین عوامل و مؤلفههای این بعثت چیست؟
در طول تاریخ این افراد بودند که مورد خطاب خداوند قرار میگرفتند و مبعوث میشدند تا ملتی را هدایت کنند، اما ظاهراً در این دوران آخرالزمانی ملتی مبعوث شده و قلب تکتک آحاد آن مخاطب الهام الهی قرار گرفته است تا به پا خیزد و بشریت را به سوی خداوند هدایت کند. این ملت همان ملتی است که در پیشگاه ثقلین همیشه زانوی ادب زده و با طینت و زندگی عفیفانه با دو بال محبت حسین (ع) و امید به ظهور منجی عالم بشریت، سختترین مهلکهها را پشت سر گذارده و با تمسک به قرآن این حبلالمتین الهی، در راه قرب الهی گام برداشته و در این مسیر از هیچ نثار و ایثاری کوتاهی نکرده است.
این یک واقعیت است که بعثت یک امت زمانی رخ میدهد که آحاد آن برای تمام لحظات بودن خود معنا و رسالتی مییابند و در این میان شاید یک درد مشترک، تلنگر کوچکی باشد برای دیدن هستها و پیگیری بایدها. مصیبت بهتنهایی ملت نمیسازد، جنگ بهتنهایی جامعه را بالا نمیبرد، شهادت نیز اگر در حافظه دینی و تاریخی معنا نشود، ممکن است فقط اندوه بیافریند. آنچه ملت ایران را در این روزها از سوگ به حرکت رساند، تفسیر عاشورایی از رنج بود. در فرهنگ عاشورا شهادت پایان نیست، آغاز مسئولیت بازماندگان است. مردم ایران در این ماهها فقط برای عزاداری نیامدند، آمدند تا بگویند پس از شهادتها، میدان خالی نمیماند.
یکی از مهمترین نشانههای این بعثت اجتماعی، خانوادهمحور بودن حضور مردم است؛ وقتی پدر، مادر، کودک و نوجوان باهم در میدان حاضر میشوند، کنش سیاسی به آیین اجتماعی تبدیل میشود. این حضور دیگر صرفاً تجمع نیست، نوعی تربیت عمومی است. کودک ایرانی در این شبها فقط شعار نمیشنود، بلکه معنای وطن، پرچم، مقاومت، شهادت، خدمت و امید را با بدن و احساس خود تجربه میکند. چنین تجربهای از هر کتاب درسی اثرگذارتر است؛ در این شبها شاگرد زرنگهای مدرسه ایران سعی میکنند هریک بهتر و بیشتر به تکلیف توحیدی و فطری خود در پاسداشت ارزشهای الهی عمل کنند.
نشانه دوم، تبدیل مردم به خادمان میدان است. آنکه چای میدهد، آنکه کفش واکس میزند، آنکه برای پذیرایی کمک مالی میکند، آن معلمی که کنار میدان به دانشآموز درس میدهد و یا پزشکی که سعی میکند در همان کنار میدان دقیقترین مشاوره درمانی را به هموطنان خود ارائه دهد، همگی درحال ساختن چهرهای تازه از جامعه هستند؛ جامعهای که در بحران فقط مطالبهگر یا تماشاگر نیست، بلکه خود را مسئول میداند. اینجا جمعیت از یک مفهوم آماری به یک حقیقت زنده تبدیل میشوند؛ بدنی اجتماعی که هر عضو آن میکوشد سهمی در ایستادگی جمعی داشته باشد.
اما ریشه عمیقتر این ایستادگی را باید در ترکیب سه سرمایه تاریخی جستوجو کرد؛ قرآن، محبت اهل بیت علیهمالسلام و امید مهدوی. ملت ایران قرنها با ثقلین زیسته است؛ نهفقط در سطح مناسک، بلکه در سبک زندگی، زبان عاطفی، تربیت خانوادگی و تخیل تاریخی خود. محبت حسین علیهالسلام به این ملت آموخته است که حق، حتی در محاصره و غربت، ترککردنی نیست. امید به ظهور نیز به او آموخته است که آینده، ملک یأس و ظلم نیست. بااینحال، باید مراقب بود که این پدیده را سادهسازی نکنیم؛ حضور مردم فقط حاصل احساسات مذهبی نیست، فقط واکنش ملیگرایانه هم نیست، فقط دفاع سیاسی از نظام هم نیست، این سه در هم تنیدهاند. در میدانهای شبانه وطن، دین، رهبری، خانواده، خاطره شهدا و آینده فرزندان به هم رسیدهاند؛ قدرت این حضور نیز از همین ترکیب میآید و هر تحلیلی که یکی از این عناصر را حذف کند، واقعیت را ناقص فهمیده است.
نکته مهم دیگر آن است که دشمن ناخواسته به روشنتر شدن هویت جمعی کمک کرد. جامعهای که در روزهای عادی ممکن است درگیر اختلافها، گلایهها و فرسایشهای داخلی باشد، در لحظه تهدید وجودی، پرسش اصلی را دوباره میشنود، آیا ایران باید بماند؟ آیا این راه باید ادامه یابد؟ آیا میتوان در برابر تحقیر و سلطه ایستاد؟ در چنین لحظهای، حتی بسیاری از نقدها و اختلافها جای خود را به اولویت بزرگتر میدهند؛ حفظ کشور، پاسداشت خون شهیدان و جلوگیری از تحقق اراده دشمن.
از این منظر حضور 100 روزه مردم فقط نمایش وفاداری نیست، نشانه ورود جامعه به مرحلهای تازه از خودآگاهی تاریخی است. جامعه ایرانی در این مرحله خود را نه صرفاً بهعنوان جمعیتی ساکن یک جغرافیا، بلکه بهعنوان ملتی دارای رسالت میفهمد. رسالتی برای دفاع از استقلال، حفظ کرامت، زنده نگه داشتن پیوند دین و زندگی و گشودن راهی برای آیندهای که در آن انسان، زیر بار سلطه و تحقیر نرود.
البته این بعثت اجتماعی اگر به سازمان، اندیشه، تربیت و خدمت پایدار تبدیل نشود، ممکن است در سطح شور باقی بماند. میدانهای شبانه باید به مدرسههای تربیت اجتماعی بدل شوند؛ خدمات مردمی باید به شبکههای پایدار خدمت تبدیل شود و حضور خانوادهها باید به بازسازی تربیت نسل آینده بینجامد و روایت این حماسه باید با دقت، صداقت و عمق، ثبت شود. ملتی که مبعوث شده است، نیازمند نهاد، فکر، رسانه و برنامه است تا برخاستن او به تمدنسازی منتهی شود.
درنهایت باید گفت راز این 100 شب را باید در یک جمله خلاصه کرد: ملت ایران فقط در برابر دشمن نایستاد، خود را دوباره به یاد آورد؛ بهخاطر آورد که از کدام تاریخ آمده، بر مظلومیت کدام امام گریسته، به کدام آینده امید و با کدام کتاب پیمان بسته است. این یادآوری، همان لحظه بعثت است؛ لحظهای که قلبهای پراکنده، مخاطب یک الهام مشترک میشوند: برخیزید، میدان را خالی نگذارید و نشان دهید ملتی که با قرآن، حسین علیهالسلام و امید ظهور زیسته است، در سختترین مهلکهها نیز از نثار، ایثار و دفاع از حقیقت کوتاه نمیآید.