صورتبندی جبهه رسانهای ایران در تقاطع قدرت سخت و نرم
مسئله اصلی این است که در جنگهای جدید واقعیت آن چیزی نیست که رخ میدهد، بلکه آن چیزی است که ادراک میشود. از همین نقطه، میتوان جبهه رسانهای ایران را نه در سطح ابزار، بلکه در سطح معماری ادراک تحلیل کرد؛ به عبارت دیگر، اگر بخواهیم این جنگ را دقیق بفهمیم، باید یک پیشفرض را کنار بگذاریم، اینکه جنگ صرفاً مجموعهای از عملیات نظامی است که در جغرافیای مشخصی رخ میدهد. آنچه اکنون با آن مواجهیم، بیش از آنکه یک جنگ سرزمینی باشد، یک نبرد بر سر تعریف واقعیت است. نبردی که در آن آنچه مردم میبینند، میفهمند و احساس میکنند، به اندازه آنچه واقعاً رخ میدهد، تعیینکننده است.
در چنین بستری جبهه رسانهای ایران نه یک ابزار جانبی، بلکه بخشی از خودِ میدان جنگ است، میدانی که در آن معنا تولید میشود، احساسات جهت میگیرند و ادراک جمعی شکل داده میشود. در این جنگ ما دیگر با روایت به معنای ساده آن مواجه نیستیم، مسئله اصلی رقابت بر سر چارچوبی است که در آن روایتها فهم میشوند. به بیان دقیقتر، هر رخداد نظامی پیش از آنکه در سطح خبر معنا پیدا کند، در یک دستگاه معنایی رمزگذاری میشود. حمله اگر در چارچوب بازدارندگی قرار گیرد، معنایی متفاوت از زمانی دارد که در چارچوب تجاوز خوانده شود.
پاسخ اگر در افق دفاع مشروع دیده شود، با زمانی که بهعنوان تشدید تنش تفسیر شود، کاملاً متفاوت فهمیده میشود. آنچه جبهه رسانهای ایران در این مقطع دنبال میکند، صرفاً تولید روایت نیست، بلکه تلاش برای تثبیت همین چارچوب تفسیری است؛ چارچوبی که در آن کنشها معنا مییابند و ارزشگذاری میشوند. از این منظر، یکی از پدیدههای مهم این جنگ، از بین رفتن فاصله میان میدان و بازنمایی میدان است. در گذشته میان رخداد و روایت آن فاصلهای زمانی و نهادی وجود داشت؛ اکنون این فاصله تقریباً حذف شده است. تصویری از یک موشک یا جملهای که بر بدنه آن نوشته شده، دیگر یک داده خام نیست و در لحظه تبدیل به یک نشانه شده، بازنشر میشود و در شبکهای از تفسیرها قرار میگیرد.
اینجا با وضعیتی مواجهیم که میتوان آن را همزمانی واقعیت و معنا نامید؛ کنش نظامی در همان لحظهای که رخ میدهد، به یک کنش گفتمانی نیز تبدیل میشود. نوشتن یک جمله روی موشک در این چارچوب نه یک حرکت نمادین ساده، بلکه نوعی الحاق معنا به قدرت است. تلاشی برای اینکه سلاح صرفاً ابزار تخریب نباشد، بلکه حامل پیام نیز باشد. در سطحی دیگر، شبکههای اجتماعی به میدان تولید و توزیع میکروروایتها تبدیل شده است. آنچه در قالب میم، توئیت یا ویدئوی کوتاه منتشر میشود اگرچه در نگاه نخست سطحی به نظر میرسد، اما درواقع حامل فشردهای از معنا و ایدئولوژی است.
میمها در این جنگ کارکردی فراتر از سرگرمی دارند، آنها به زبان غیر رسمی، روایت رسمی را بازتولید یا بازتفسیر میکنند و ویژگی تعیینکننده آنها سرعت و اثرگذاری هیجانی است. میم برخلاف تحلیل از مسیر استدلال عبور نمیکند، بلکه مستقیماً بر احساس اثر میگذارد. این یعنی ما با نوعی تغییر در منطق اقناع مواجهیم؛ جایی که اقناع نه از مسیر استدلال عقلانی، بلکه از مسیر درگیری احساسی رخ میدهد. در کنار این، حضور مردم در خیابانها نیز باید از زاویهای متفاوت دیده شود. این حضور صرفاً یک کنش اجتماعی یا سیاسی نیست، بلکه به یک متن رسانهای تبدیل شده است. بدنهای حاضر در میدان خود به نشانه بدل میشوند و تجمع به یک پیام تصویری. این تصویر در سطح داخلی، انسجام و همبستگی را بازنمایی میکند و در سطح خارجی، بهعنوان نشانهای از مشروعیت و پایداری عمل میکند.
درواقع جامعه فقط مخاطب روایت نیست، بلکه خود به بخشی از فرایند تولید روایت تبدیل شده است؛ اما در عمق این تحولات، یک متغیر کلیدی قرار دارد که کمتر به آن توجه میشود: اقتصاد توجه. در جهانی که حجم اطلاعات سرسامآور است، آنچه ارزشمند میشود، توان جلب و نگه داشتن توجه است. درواقع جبهه رسانهای ایران درگیر رقابتی برای تصاحب این منبع کمیاب است؛ تصاویر احساسی، نمادهای دینی، روایتهای قهرمانمحور و حتی شوکهای بصری، همگی ابزارهایی برای جلب توجه هستند. اما مسئله مهمتر، نحوه مدیریت هیجان است. اگر جریان رسانهای صرفاً به تولید هیجان بپردازد، بدون آنکه آن را تنظیم کند، نتیجه میتواند به فرسایش روانی یا اضطراب جمعی منجر شود. در مقابل، اگر این هیجان بهدرستی مدیریت شود، میتواند به انسجام و تابآوری اجتماعی کمک کند.
بااینحال، یک مسئله ساختاری در این جبهه قابل مشاهده بوده و آن غلبه منطق واکنشی بر منطق طراحیشده است. بخش قابل توجهی از تولیدات رسانهای در واکنش به رخدادها شکل میگیرد و نه براساس یک سناریوی از پیش تعریفشده. این وضعیت اگرچه انعطافپذیری ایجاد میکند، اما در بلندمدت به ناهمگونی در پیامها و تضعیف انسجام معنایی میانجامد. به بیان دیگر، ما با انبوهی از قطعات روایت مواجهیم که لزوماً در یک کل منسجم ادغام نشدهاند؛ اینجاست که تفاوت میان فعالیت رسانهای و راهبرد رسانهای خود را نشان میدهد. اگر این وضعیت بخواهد به یک سطح بالاتر ارتقا یابد، نیازمند گذار از تولید روایت به مهندسی ادراک است و مهندسی ادراک یعنی طراحی آگاهانه مجموعهای از پیامها، نمادها و تصاویر بهگونهای که در ذهن مخاطب یک تصویر منسجم و پایدار شکل گیرد.
این امر بدون وجود یک ابرروایت ممکن نیست؛ ابرروایتی که بتواند تمامی این خُردهروایتها را در خود جای و به آنها جهت دهد. در غیاب چنین چارچوبی حتی قویترین محتواها نیز ممکن است در یک فضای پراکنده گم شوند. درنهایت، آنچه این جنگ را از بسیاری از جنگهای پیشین متمایز میکند، جابهجایی مرکز ثقل قدرت است. قدرت دیگر صرفاً در اختیار کسی نیست که ابزار تخریب قویتری دارد، بلکه در اختیار کسی است که میتواند معنای رخدادها را شکل دهد و ادراک مخاطب را هدایت کند. ایران در این میدان با تکیه بر ترکیبی از سرمایه اجتماعی، نمادهای فرهنگی و ظرفیتهای رسانهای، توانسته است حضوری مؤثر داشته باشد، اما تعیینکننده نهایی نه میزان تولید محتوا، بلکه میزان انسجام و عمق آن در شکلدهی به ذهن مخاطب خواهد بود. در چنین شرایطی پیروزی نه در تسلط بر زمین، بلکه در تسلط بر معنا تعریف میشود و این یعنی جنگی که در ظاهر در میدان نظامی جریان دارد، درحقیقت در ذهنها به سرانجام میرسد.