به نام حضرت زهرا (س) و معراج آسمانی شهاب
سپهرغرب، گروه فرهنگی- صبا اسدی؛ شهید شهاب کنعانیمقدم ازجمله جوانانی بود که زیست مؤمنانه را در همه ابعاد زندگی، از خانواده و تحصیل تا حضور در جبهه، با رفتاری نیکو دنبال میکرد. او به نظم و نظافت شهرت داشت، لباسهای تمیز و سفید میپوشید و سنگرش معطر بود. بر این باور بود که انسان مؤمن باید حتی در میدان جنگ نیز آراسته باشد. این شهید سرانجام در ارتفاعات قلاویزان به شهادت رسید.
در چهاردهمین سپیدهدمِ اردیبهشتماه سال 1346، در حالی که هنوز خنکای بهار گونهها را لمس میکرد، محلهٔ دریاننوِ تهران میزبانِ قدوم فرزندی شد که ششمین و آخرین گلِ بوستانِ محمودآقا و معصومهخانم بود. چشمانش در نخستین نگاه، دلِ پدر را که طبعی شاعرانه و روحی سرشار از ذوق داشت، به تپش انداخت و محمودآقا، به یادِ آن شکوه و درخششِ بیبدیل، نام او را «شهاب» نهاد.
شهاب سالهای آغازینِ تحصیل را در تهران پشت سر گذاشت؛ اما با شروعِ پایه دوم ابتدایی، دستِ تقدیر خانوادهاش را به سمت همدان کوچاند. او دوران ابتدایی را در مدرسه «عارف» و مقطع راهنمایی را در مدرسه «استقلال» سپری کرد. در آن ایام، آنها در محله «سعیدیه پایین» روزگار میگذراندند و شهاب، پایِ ثابتِ فعالیتهای مسجدِ «مهدویه» کمالآباد بود. او در همان دورانِ نوجوانی، مکبّرِ مدرسه بود و همواره در صفِ نخستِ نماز جماعت حضور داشت؛ همچنین در مراسمهای مذهبی، با نوایی دلنشین به نوحهخوانی و رثای اهلبیت میپرداخت.
جوانههای بیداری و فعالیتهای سیاسی او نیز از همان روزهای انقلاب و تحت تأثیر برادرانش سر برآورد. او در آن روزهای پرالتهاب، برای صیانت از آرمانها و انتقال پیامهای نهضت، شبنامهها و شعارهای ضد رژیم شاه را به جای آنکه در دست حمل کند، به حافظه میسپرد تا در صورت دستگیری، مدرکی به همراه نداشته باشد و زیر فشار، ناچار به اعتراف نشود. شهاب، با وجود سن کم، با شجاعتی ستودنی در تمامی تظاهرات شرکت میکرد و از همان نوجوانی، با آرمانهای انقلاب عجین شد.
او فرزندی محبوب و استثنایی در خانواده بود؛ جوانی بلندقامت با سیمایی گشاده که لبخند، جزئی جداییناپذیر از چهرهاش به شمار میرفت. آنان که همسفرِ لحظههایش بودند، خاطرهای جز مهربانی، ادب و شوخطبعیِ نجیبانه از او به یاد ندارند. گویی وسعتِ قلبش چنان بود که میخواست شادی را میان همگان تقسیم کند و لبخند را بر لبانِ همه بنشاند؛ آن لبخندهای همیشگی، نشان از توکلِ عمیق و آرامشِ درونیاش در تلاطمِ روزهای سخت داشت.
بارزترین ویژگیِ اخلاقیِ شهاب که همواره الگوی اطرافیان بوده و به نسلهای بعد نیز منتقل شده، حجب و حیا و عشقِ بیکرانِ او به کانونِ خانواده بود. او نهتنها به والدین و برادران و خواهران، بلکه به تمامیِ خواهرزادهها و برادرزادههای خود علاقهای عمیق داشت و متقابلاً از سوی تمامیِ اعضای فامیل مورد احترام و محبت بود. خانوادهاش گواهی میدهند که در طولِ سالیانِ حیاتش، هرگز کسی از او تندی ندید و صدایِ بلندش را نشنید؛ بلکه همواره متانت، آرامش و تکریمِ خانواده، سرلوحه رفتارِ او بود.
در روزگاری که شاید نظم و آراستگی در میان جوانان کمتر به چشم میآمد، آراستگی برای شهاب حرفِ اول را میزد. همرزمانش در جبهه او را اینگونه به یاد میآورند: شهاب، همان جوانِ خوشقامت و شوخطبعی بود که سنگرش همواره مرتب بود و خود نیز همیشه سفیدپوش.
انضباط و آراستگی، نهتنها در منش و رفتار، که در جزئیترین دقایقِ زندگیِ شهاب نیز ریشه داشت. خواهرزادهاش با لبخندی از خاطراتِ شیرینِ آن روزها روایت میکند: دایی شهاب حتی در سفرههای ساده نیز حرمتِ زیبایی و نظم را نگه میداشت؛ او چنان با ظرافت و با نوکِ چاقو، روزنهای کوچک در زرده نیمرو ایجاد میکرد که تا آخرین لحظه، فرم و آراستگیِ غذا بر هم نریزد. این دقتِ لطیفِ او، همواره موجی از شادی و خنده را به سفره میآورد و تماشای این صحنه را به لحظهای دلپذیر و مفرّح برای همه خانواده بدل میکرد.
دلِ نازک و ادبِ بیمثالش، پیوند او را با معصومهخانم روز به روز مستحکمتر میکرد. او مادر را چون فرشتهای در زندگی میدید و رعایتِ ادب در برابر او برایش اصلی گریزناپذیر بود؛ چنانکه خواستِ او، خواستِ مادر بود و اندیشهاش با خواستِ مادر گره خورده بود، گویی یک روح بودند در دو بدن. این دلِ نازک و مهربان، تمامِ خانواده، از دامادها تا خواهرزادهها، را به او وابسته کرده بود. حضورِ شهاب بود که خانه را برای مادر «خانه» میکرد و برای پدر، مایهٔ آرامش بود.
رابطه او با پدر، اما رنگ و بویی دیگر داشت؛ آمیزهای از عشقِ عمیق و حیای پسرانه. محمودآقا که طبعی شاعرانه داشت، این میراثِ گرانبها را به فرزندانش منتقل کرده بود.
شبهای سردِ زمستان و گرمایِ کرسی، بهانهای برای پیوندِ دلها بود؛ همگان گردِ آن جمع میشدند تا با زمزمه اشعار و مشاعره، خاطراتی ماندگار خلق کنند. پدر با اشتیاق منتظرِ نوبتِ شهاب میماند تا او با چشمانِ نافذ و روحِ بلندش بیتی بخواند، لبخند را بر لبانِ پدر بنشاند و با ذوقِ سرشارش، قلبِ او را گرم کند. شهاب که دلبسته حافظ بود، با شیرینزبانی شروع به خواندنِ اشعار میکرد و به محفلِ خانواده جانی تازه میبخشید. او پس از چند دور مشاعره جدی، وقتی نوبت به او میرسید، با زیرکی شروع به بداههسرایی میکرد؛ با همان حرفی که نوبتش بود، آغازِ شعر را به شیوهای طنازانه تغییر میداد و ابیاتی از خود میساخت. این شیرینزبانیها و نوآوریهای متبحرانه، چنان فضای شاد و دلنشینی رقم میزد که آن شبهای «شعر و شور»، برای همیشه در حافظه اهلِ خانه به یادگار ماند.
در آستانهٔ پایان مقطع راهنمایی بود که پدر خبر مهاجرت خانواده به کرج را اعلام کرد. روزها در حالی با عمیقتر شدن پیوند قلبی محمودآقا و معصومهخانم با فرزند کوچکشان میگذشت که خبر آمد دشمن به خاک مقدس ایران تجاوز کرده است. یکبهیک، پسران خانواده کنعانیمقدم – ابتدا شهمرد و سپس حسین – راهی جبهه شدند.
شهاب تنها 13 سال داشت، اما عزمش را جزم کرده بود تا پا در رکابِ برادران بگذارد. او با وجود مخالفتهای اولیه خانواده به سببِ سنِ کم، سرانجام راهی برای رسیدن به خط مقدم یافت. هرچند محمودآقا تلاش میکرد آرامش را به خانه بازگرداند، اما دل معصومهخانم همواره در تلاطمِ هجرانِ جگرگوشهاش بود. بازگشتهای شهاب از جبهه، مرهمی بر بیقراریهای مادر بود و با بازگشتِ دیگر پسران، این آرامش در قلبِ او کامل میشد.
هر بار که شهاب به خانه بازمیگشت، شادی و روحی تازه در کالبدِ خانه دمیده میشد. او با دلِ مهربانش، قوتِ قلبِ اعضای خانواده بود و با شوخطبعیِ خاصِ خود، لبخند را بر لبانِ آنها مینشاند. هنگامی که از جبهه سخن میگفت، خاطرات را همواره بهصورتِ جمعی روایت میکرد و از نقش و کارهای فردیِ خود چیزی نمیگفت؛ بهگونهای که همه، تواضع و دوریِ ذاتیِ او را از غرور و منیّت درمییافتند.
این ویژگیهای اخلاقی، مایه افتخارِ محمودآقا و معصومهخانم بود که چنین جوانی را تربیت کرده بودند؛ البته پدرش این تربیت را نه از جانبِ خود، بلکه حاصلِ لطفِ اهلبیت (ع) و برکتِ جلساتِ قرآنی و دعای کمیلی میدانست که در منزل برگزار میشد. آرزوی این پدر و مادر نیز تنها آن بود که روحِ فرزندانشان با قرآن و ائمه گره بخورد.
رابطهٔ شهاب با خدا بسیار عمیق و خالصانه بود و نمازش هرگز ترک نمیشد. او در توصیه به مسائل عبادی نیز هیچگاه از موضعی آمرانه وارد نمیشد؛ با لحنی رفیقانه میگفت: «به این نتیجه رسیدهام که نماز غفیله بسیار ارزشمند است و بهتر است اقامهٔ آن فراموش نشود.»
شهاب در روزهایی که در خانه بود، وقت خود را صرف خانواده و تحصیل میکرد. هوشِ سرشارش باعث شده بود که با یک بار مطالعه، بهترین نمرات را کسب کند و چون میدانست تحصیل برای مادرش چه اندازه ارزشمند است، با تمام توان میکوشید از این بابت به او اطمینان خاطر بدهد.
او جبهه را تکلیفِ الهی میدانست و هر بار که با مخالفتِ مادر برای اعزام روبهرو میشد، سعی میکرد با محبت دلِ او را بهدست آورد. یک بار که مادر از او خواست بماند و با ادامه تحصیل به جایگاهی والا برسد تا در آینده نیازی به مراجعه به افراد بیاعتقاد نباشد، شهاب با لبخندی آرام، دستانِ مادر را فشرد و گفت که تحصیلش لطمهای نخواهد دید، اما این یک تکلیف است. سپس پرسید: «مادر، آیا میتوانی در محضرِ حضرت فاطمه زهرا (س) بگویی که به این دلیل، مانعِ رفتنِ پسرم به دفاع از اسلام شدهام؟» معصومهخانم در برابر این سخن پاسخی نداشت و با سپردنِ شهاب به حضرت زهرا (س)، دستانش را فشرد و از همانجا صبر در دلش جاری شد.
شهاب معمولاً سه تا پنج ماه را در جبهه میگذراند و تنها برای امتحاناتِ خرداد به خانه بازمیگشت. با وجود دشواریِ رشته ریاضیفیزیک، او همه درسهای سال را در فرصتِ کوتاهِ اردیبهشتماه مطالعه میکرد و بیآنکه درسی را تجدید شود، پذیرفته میشد تا هم به وظیفهاش در جبهه عمل کرده باشد و هم رضایتِ پدر و مادر را جلب کند. او سرانجام با قبولی در رشتهٔ شیمیِ دانشگاهِ شهید بهشتی، شادی و آرامش را به دلِ مادر نشاند.
در اسفندماه سال 1364، شهاب با هیجانی فراوان خبرِ دریافتِ گواهینامه رانندگیاش را به خانه آورد و شورِ دیگری آفرید. در عیدِ سال 1365، گویی دلش از سفرِ ابدی خبر داشت، به بهانه شیرینیِ گواهینامه، برنامهریزی کرد تا به دیدارِ همه اقوام و خویشان، حتی آنان که سالها ندیده بود، برود و برای آخرین بار، گرمایِ لبخندِ عزیزانش را در جان حس کند.
اعزام او این بار حال و هوای متفاوتی داشت و معصومهخانم که بیقراری عجیبی در دل داشت، بهدلیل علاقه شهاب به حافظ، تفألی به دیوان زد که این بیت تأملبرانگیز آمد:
مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق/ که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ/ که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
سرانجام در هفدهم تیرماه سال 1365، همزمان با عملیات کربلای یک، خاک ارتفاعات قلاویزان در مهران، معراج روح بلند او شد.
همرزمانش چنین روایت کردهاند که در هنگام پاتک سنگین دشمن شهاب که به عنوان بیسیمچی گردان، امین رزمندگان بود، در حین گفتوگو با همراه و همرزم خویش، آماج ترکش خمپاره قرار گرفت و جراحت بر قلبِ رئوفش نشست.
او که پیش از آن با یارانش پیمان بسته بود در لحظهٔ وصل، جز نامِ نامیِ مادرِ سادات، نالهای برنیاورد، در واپسین دقایقِ حیات، پس از خلوتی کوتاه و عارفانه با پروردگارِ خویش، سر بر زانوی رفیقش نهاد و با ندای بلندِ «یا زهرا(س)» جانِ پاکش را در آغوشِ نسیمِ شهادت رها کرد و به ملکوتِ اعلی پیوست.
اما صبوریِ معصومهخانم در سوگِ این هجران، خود حماسهای دیگر بود؛ چنانکه در واژههای سوزناکِ نامهای که برای فرزندِ شهیدش به یادگار گذاشته، چنین نگاشته است:
«شهاب جان، شهادتت مبارک، عزیزم. شهیدِ عزیزِ من؛ مادرت، مادرِ داغدیدهات؛ مادری که هرگز فکر نمیکرد ثانیهای را بیتو صبر کند، و تو خوب آگاه هستی که خداوند صبرم عطا کرد.
هر که از درِ خانه وارد میشد، آشنا و خویشاوند، بیدرنگ میگفت: خداوند صبرت بدهد. میدانی که مصیبتِ بزرگی بود، دوری از تو؛ اما به خاطرِ خواستِ تو صبر کردم. مولای متقیان، علی(ع)، و امام حسین(ع) صبرم عطا فرمودند؛ وگرنه من در خود سراغ نداشتم این همه صبر و شکیبایی را.
از دست دادنِ تو، آن هم لبتشنه، غریب در بیابان، زیر گلولههای دشمنِ بیرحم؛ زیر گلولهباران و رگبارِ گلولههای آتشینی که قلبِ کوچک و پاکِ تو را هدف گرفت؛ قلبِ کوچکی که دریایی از عشق به حسین(ع) و شهادت داشت.»
آنچه خواندید، حاصل گفتوگویی صمیمانه با رکسانا هادیزاده، خواهرزادهٔ شهید والامقام شهاب کنعانیمقدم بود. او که تنها هفت ماه از داییِ بزرگوارش کوچکتر است، دقایق کودکی و نوجوانیِ خود را از سهسالگی تا هفدهسالگی، با رابطهای عمیق و فراتر از نسبتهای فامیلی، در قامتِ دو همبازی و دو رفیقِ شفیق، در کنار شهاب سپری کرده است.
رکسانا هادیزاده اکنون در آستانه 59 سالگی، در کسوتِ مدیرِ مدرسهای روستایی، عمری را در مسیرِ تعلیم و تربیتِ دانشآموزان گذرانده و مادرِ دو فرزندِ پسر است. او در این گفتوگو از روزگارِ حضورِ شهاب در کانونِ خانواده و سبکِ زندگیِ منحصربهفردِ او روایت کرده است. با وجودِ گذرِ سالها، بیتابی و دلتنگیِ او برای شهاب همچنان پابرجاست؛ و با تمام وجود آرزو دارد پسرانش شهاب را بهدرستی بشناسند و منشِ او را الگوی زندگیِ خویش قرار دهند. او هنوز هم در تلاطمهای زندگی، گاه دستِ حمایت و حضورِ معنویِ شهاب را در کنارِ خود حس میکند.
به امیدِ بهرهمندی از شمیمِ حمایت، نگاهِ مهربان و حضورِ سبزِ تمامی شهدای گرانقدرِ اسلام در زندگیهایمان.