گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:102113

از کوچه سادات تا خاکریزهای مجنون

روایتی از زندگی شهید سید علی‌اصغر صائمین؛ دیده‌بانی که با مهربانی شناخته می‌شد و با لبخند در یادها ماند
از کوچه سادات تا خاکریزهای مجنون

سپهرغرب، گروه رد نور- صبا اسدی؛ شهید سیدعلی‌اصغر صائمین ازجمله جوانان همدانی بود که نام خانوادگی‌اش را بیش از آنکه با سیادتِ شناسنامه‌ای معنا کند، با منش و سلوک خود به یادگار گذاشت. آنان که روزگاری در کوچه‌های همدان با او هم‌قدم بودند و آنان که بعدها در خاکریزهای جنوب و غرب، روزهای آتش و خون را در کنارش سپری کردند، امروز بیش از هر چیز از لبخندی سخن می‌گویند که گویی با چهره‌اش عجین شده بود. لبخندی که در روزهای آرام زندگی، گرمای محفل خانواده بود و در میدان‌های نبرد، خستگی را از جان همرزمانش می‌زدود. او از آن دست انسان‌هایی بود که حضورشان پیش از آنکه دیده شود، احساس می‌شد و نبودشان پیش از آنکه فهمیده شود، دلتنگی به‌جا می‌گذاشت.
در بیست‌وششمین روز از تیرماه سال 1343، در خانواده‌ای مذهبی و اصیل در همدان، کودکی دیده به جهان گشود که پدر و مادرش، سید حسن و خدیجه، نام علی‌اصغر را برای او برگزیدند. او چهارمین فرزند خانواده بود؛ خانواده‌ای که محبت اهل‌بیت(ع) در تار و پود زندگی‌شان جریان داشت و فرزندان را با نام اهل‌بیت و احترام به مردم پرورش می‌داد.
سال‌های کودکی و نوجوانی سیدعلی‌اصغر در محله رضویه همدان سپری شد؛ محله‌ای که بسیاری از ساکنان قدیمی شهر آن را با نام کوچه رضوی یا کوچه سادات می‌شناختند. در همان کوچه‌ها بود که نخستین نشانه‌های شخصیت او شکل گرفت؛ شخصیتی که بعدها در خانواده، مسجد، جبهه و میان دوستان به‌خوبی شناخته شد. او دوران تحصیل خود را در مدارس همدان گذراند و از همان سال‌های نوجوانی، ارتباطش با مسجد و فعالیت‌های مذهبی پررنگ بود.
مسجد برای سیدعلی‌اصغر تنها محل اقامه نماز نبود؛ بخشی از هویت اجتماعی و معنوی او به‌شمار می‌رفت. در برنامه‌های مذهبی حضور داشت، با نیروهای فعال مسجد همکاری و در جمع‌های دینی شرکت می‌کرد. همین حضور مستمر سبب شده بود که بسیاری از هم‌محله‌ای‌ها او را جوانی مؤدب، متعهد و خوش‌برخورد بدانند.
نوجوانی او با روزهای پرالتهاب انقلاب اسلامی هم‌زمان شد. هنگامی که مردم در خیابان‌ها فریاد آزادی و استقلال سر می‌دادند، سید علی‌اصغر نیز در میان آنان حضور داشت. برادرانش به یاد می‌آورند که او تصاویر حضرت امام خمینی(ره) را میان مردم توزیع می‌کرد و در راهپیمایی‌های مردمی شرکت داشت. شور انقلابی در وجودش ریشه دوانده بود و خود را در برابر سرنوشت کشور مسئول می‌دانست.
اگر از اعضای خانواده بخواهی تنها یک ویژگی را برای معرفی سیدعلی‌اصغر انتخاب کنند، احتمالاً بیش از هر چیز از خوش‌رویی و شوخ‌طبعی او سخن خواهند گفت. گویی خداوند سهم بیشتری از لبخند را در وجود این جوان قرار داده بود. او هرجا حضور داشت، تلاش می‌کرد فضای جمع را صمیمی‌تر کند. شوخی‌هایش از جنس تمسخر و رنجاندن دیگران نبود؛ شیرین‌زبانی‌هایی بود که خنده را بر لب اطرافیان می‌نشاند و خستگی را از دل‌ها می‌برد.
برادرانش هنوز هم پس از گذشت دهه‌ها، وقتی از او یاد می‌کنند، پیش از هر چیز همان لبخندهای همیشگی را به خاطر می‌آورند. در میان اقوام، دوستان و آشنایان کمتر کسی بود که از همنشینی با سید علی‌اصغر خاطره‌ای تلخ در ذهن داشته باشد. او به‌گونه‌ای رفتار می‌کرد که همه احساس نزدیکی و صمیمیت کنند. گویی می‌خواست سهمی هرچند کوچک در شاد کردن دل دیگران داشته باشد.
در کنار خوش‌رویی، روحیه کمک به مردم از برجسته‌ترین ویژگی‌های او بود. برای سید علی‌اصغر تفاوتی نداشت فردی که به او مراجعه می‌کند از چه قومیت، مذهب یا طبقه اجتماعی باشد؛ هرجا احساس می‌کرد کسی به یاری و کمک نیاز دارد، تا جایی که در توانش بود قدم پیش می‌گذاشت. برادرانش می‌گویند او همواره دیگران را نیز به همین روحیه دعوت می‌کرد و معتقد بود انسان نباید نسبت به گرفتاری اطرافیان بی‌تفاوت باشد.
همین روحیه در سال‌های بعد نیز در وجودش باقی ماند. در مقطعی که به‌دلیل مجروحیت، در بخش تعاون سپاه مشغول خدمت بود، هرچه در توان داشت برای کمک به خانواده‌های نیازمند به‌کار می‌گرفت. اگر امکاناتی به دستش می‌رسید که گرهی از کار مردم می‌گشود، لحظه‌ای درنگ نمی‌کرد؛ چراکه خدمت به خلق را تداوم همان مسیر جهاد می‌دانست.
رابطه سید علی‌اصغر با پدر و مادرش نیز سرشار از احترام و محبت بود. خدیجه خانم و سید حسن ‌آقا فرزند خود را جوانی مؤدب و مهربان می‌شناختند که هیچ‌گاه حرمت خانواده را نادیده نمی‌گرفت. برادرانش به یاد دارند که احترام به والدین برای او تنها یک توصیه اخلاقی نبود؛ بخشی از سبک زندگی‌اش بود. او می‌کوشید دل پدر و مادر را به‌دست آورد و رضایت آنان را جلب کند.
با آغاز جنگ تحمیلی در سال 1359، سید علی‌اصغر نیز همچون بسیاری از جوانان آن نسل، آرام ننشست. تجاوز دشمن به خاک کشور برای او صرفاً یک خبر نبود؛ احساس تکلیفی بود که باید به آن پاسخ می‌داد. به همین دلیل راه جبهه را در پیش گرفت و به جمع رزمندگانی پیوست که دفاع از میهن و انقلاب را وظیفه‌ای الهی می‌دانستند.
در جبهه، مسئولیت دیده‌بانی را بر عهده داشت؛ مسئولیتی حساس و سرنوشت‌ساز که کوچک‌ترین اشتباه در آن می‌توانست جان ده‌ها نفر را به خطر بیندازد. دیده‌بان باید ساعت‌ها در شرایط دشوار، تحرکات دشمن را زیر نظر می‌گرفت و اطلاعات لازم را به نیروهای عملیاتی منتقل می‌کرد. این مأموریت، افزون بر شجاعت، نیازمند دقت، هوشیاری و صبری مثال‌زدنی بود.
همرزمانش بعدها از توانایی و دقت او در انجام این مسئولیت سخن گفته‌اند. آنان می‌گفتند سید علی‌اصغر هر مأموریتی را با جدیت دنبال می‌کرد و هرگز از سختی‌ها گلایه‌ای نداشت. خطر را می‌شناخت، اما اجازه نمی‌داد ترس در تصمیم‌هایش راه پیدا کند.
در یکی از مأموریت‌ها نیز مجروح شد. با این حال، چنان بی‌سر و صدا دوران درمان را پشت سر گذاشت که بسیاری از نزدیکانش از شدت جراحت و شرایط او آگاه نشدند. نمی‌خواست خانواده بیش از اندازه نگران شوند و ترجیح می‌داد دردهایش را در سکوت تحمل کند. پس از بهبودی نسبی نیز بار دیگر راه جبهه را در پیش گرفت؛ گویی دلش هنوز در همان سنگرها جا مانده بود.
در همان سال‌های جنگ، زندگی مشترکش را آغاز کرد. همسرش پیش از ازدواج آرزو داشت همسر آینده‌اش یا روحانی باشد یا پاسدار. سرنوشت، او را در کنار سید علی‌اصغر قرار داد. اگرچه زندگی مشترکشان بیش از دو سال به درازا نرفت، اما همین مدت کوتاه نیز سرشار از محبت، احترام و همدلی بود.
ثمره این زندگی، پسری به نام محمدمهدی بود؛ کودکی که نور تازه‌ای به خانه کوچک آنان بخشید. هنوز بیش از یک سال از تولد محمدمهدی نگذشته بود که تقدیر، مسیر دیگری برای پدر رقم زد. سید علی‌اصغر هرچند عاشق خانواده‌اش بود، اما جبهه را نیز تکلیف خود می‌دانست. او میان عشق به خانواده و مسئولیت دفاع از کشور تعارضی نمی‌دید و هر دو را امانتی الهی می‌دانست که باید به بهترین شکل از آن پاسداری کند.
یکی از خاطراتی که خانواده از آن سال‌ها به یاد دارند، مربوط به زمانی است که همسر و فرزندش را به منطقه سرپل‌ذهاب برده بود. آنان در نزدیکی پادگان ابوذر اقامت داشتند که آن منطقه مورد حمله دشمن قرار گرفت. سید علی‌اصغر بی‌درنگ مقدمات بازگشت خانواده را فراهم کرد و آنان را به همدان رساند؛ اما خود بیش از چند ساعت در کنارشان نماند و دوباره راهی منطقه شد. گویی دلش آرام نمی‌گرفت مگر آنکه در کنار همرزمانش باشد.
وی هیچ‌گاه علاقه‌ای به مطرح کردن خود نداشت. از مأموریت‌ها و مسئولیت‌هایش کمتر سخن می‌گفت و حتی بسیاری از فعالیت‌هایش پس از شهادت از زبان همرزمانش برای خانواده روشن شد. کسانی که سال‌ها بعد از جنگ از او یاد می‌کردند، بیش از هر چیز از اخلاص، تواضع و روحیه مسئولیت‌پذیری‌اش سخن می‌گفتند.
اردیبهشت سال 1365 از راه رسید؛ ماهی که تقدیر الهی، پایان زندگی زمینی این جوان همدانی را در آن رقم زده بود. سید علی‌اصغر پس از انجام مأموریتی در منطقه جزیره مجنون، به همراه دو تن از همرزمانش در حال بازگشت بود. آنان بخشی از مواضع دیده‌بانی را که بر اثر حملات دشمن آسیب دیده بود، بازسازی کرده بودند و برای استراحتی کوتاه راهی مقر می‌شدند.
در میانه راه، خمپاره‌ای در نزدیکی موتور آنان فرود آمد. ترکش‌های آن، پیکر سه رزمنده را نشانه گرفت و سید علی‌اصغر در 31 اردیبهشت‌ماه سال 1365، در حالی که تنها 22 سال داشت، به آرزوی دیرین بسیاری از رزمندگان آن نسل رسید و به جمع شهیدان پیوست.
خبر شهادتش برای خانواده آسان نبود. پدر و مادری که سال‌ها به حضور او خو گرفته بودند، اکنون باید داغ جانکاه فراقِ فرزند را تاب می‌آوردند. همسری جوان مانده بود با کودکی خردسال که هنوز معنای غیبت پدر را درک نمی‌کرد اما آنچه در کنار اندوه این فقدان باقی ماند، یاد و نام جوانی بود که همه او را با مهربانی و لبخند می‌شناختند.
سال‌ها از آن روز گذشته است. نسل‌های تازه‌ای در خانواده صائمین پا به دنیا گذاشته‌اند و بسیاری از کودکان آن روزگار، امروز خود پدر و مادر شده‌اند؛ اما نام سید علی‌اصغر همچنان در میان خانواده زنده است. هرگاه سخن از خوش‌اخلاقی، مردم‌داری و دستگیری از دیگران به میان می‌آید، یاد او نیز در دل‌ها زنده می‌شود. گویی مهم‌ترین میراثی که از خود به جا گذاشته، نه خاطره حضور در میدان‌های نبرد، بلکه شیوه‌ای از زیستن است که در آن احترام به مردم، لبخند بر لب داشتن و گره‌گشایی از کار دیگران جایگاهی ویژه دارد.
آنچه مطالعه کردید، ماحصل گفت‌وگو با سید علی‌اکبر صائمین و سید حسین صائمین، دو تن از برادران شهید «سید علی‌اصغر صائمین» بود. این دو برادر که سال‌های کودکی، نوجوانی و جوانی را در کنار او سپری کرده‌اند، هنوز پس از گذشت بیش از چهار دهه از شهادتش، از خوش‌رویی، شوخ‌طبعی، مردم‌داری و روحیه خدمت او با احترام و دلتنگی یاد می‌کنند.
در روایت آنان، سید علی‌اصغر تنها یک رزمنده و دیده‌بان جبهه‌های دفاع مقدس نبوده؛ او برادری مهربان، فرزندی مؤدب، همسری مسئولیت‌پذیر و انسانی گره‌گشا بوده که رد روشن حضورش هنوز در حافظه خانواده و دوستان باقی مانده است؛ رد نوری که گذر سال‌ها نیز نتوانسته آن را کمرنگ کند.
آنچه امروز از آرامش، عزت و امنیت در این سرزمین داریم، میراث خون‌های پاکی است که بی‌هیاهو بر خاک ریخت تا پرچم ایران و اسلام برافراشته بماند. شهیدان را باید شناخت؛ نه فقط برای مرور گذشته، بلکه برای آنکه بدانیم این امنیت و سربلندی، وامدار چه مردان بزرگی است. به امید آنکه نگاه سرشار از مهر و نور شهیدان، بدرقه راه زندگی‌هایمان باشد و از برکت حمایت و دستگیری معنوی آنان بهره‌مند شویم.

ارسال نظر

سوال: پرنده‌ای سریع؟ shahin

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار