لاف در غربت ترامپ در نبرد با ایران
این سبک گفتار ادامه همان شخصیت سیاسی ترامپ است؛ سیاستمداری که در منطق رسانهای او اغراق نه یک لغزش، بلکه یک روش است. ترامپ میداند در جهان امروز خبر فقط با واقعیت ساخته نمیشود، بلکه با تصویر، هیجان، ترس و تکرار ساخته میشود؛ بنابراین وقتی از جهنم سخن میگوید، مقصودش الزاماً اعلام یک عملیات نظامی قطعی نیست، مقصودش تولید یک فضای روانی بوده که در آن جامعه هدف پیش از هر شلیک احساس کند زیر آتش است.
در اینجا باید میان قدرت واقعی و نمایش قدرت، تفکیک قائل شد؛ ترامپ تمام تلاش خود را صرف نمایش قدرت کرده؛ نمایشی که بیش از هر چیز، یک بلوف است. او تهدید را به یک نمایش رسانهای تبدیل میکند، نمایشی که در آن واژهها نقش موشک، تصویرها نقش حمله و تیترها نقش میدان جنگ را بازی میکنند. از همین رو، سخنان او را باید در چارچوب جنگ نرم فهمید؛ جنگی که در آن هدف اشغال خاک نیست، بلکه اشغال ذهن است.
ترامپ با چنین ادبیاتی اهدافی را دنبال میکند که نخستین آن تولید ترس عمومی است؛ واژههایی مانند نابودی و جهنم بار معنایی خنثی ندارند، آنها واژههایی تکاندهندهاند که ذهن را به سمت فاجعه، آتش، مرگ و بیآیندگی میبرند. وقتی این واژهها پیدرپی تکرار میشوند، حتی اگر هیچ اتفاقی در میدان رخ نداده باشد، جامعه میتواند وارد وضعیت اضطراب شود. این همان پیروزی اولیه جنگ روانی است: دشمن هنوز حمله نکرده، اما بخشی از ذهن جامعه را گرفتار سناریوهای ترس کرده است.
اما با بررسی دقیقتر میتوان رگههای ایجاد حس اجتنابناپذیری را بهطور جدی لابهلای الفاظش رصد کرد؛ ترامپ میکوشد چنین القا کند که مسیر آینده روشن و بسته است: یا تسلیم و یا ویرانی. این دوگانهسازی یکی از خطرناکترین تکنیکهای جنگ روانی است؛ چون ذهن جامعه را از دیدن گزینههای میانی، راههای دیپلماتیک، توان بازدارندگی و ظرفیتهای داخلی محروم میکند. در چنین وضعی، مسئله دیگر این نیست که واقعاً چه خواهد شد، مسئله این است که مخاطب چه چیزی را محتمل، نزدیک و گریزناپذیر تصور میکند تا بدانجا که خود را محصور در زندان اجبار دیده و به استیصال برسد.
هدف سوم، فشار بر تصمیمگیران از مسیر افکار عمومی است؛ ترامپ فقط با مقامات ایران حرف نمیزند، او با جامعه ایران نیز حرف میزند: با بازار، با خانوادهها، با جوانان، با رسانهها و با حافظه جمعی مردم. او میداند اگر جامعه دچار التهاب شود، اگر ترس به شایعه تبدیل شود، اگر شایعه به بیاعتمادی و بیاعتمادی به فشار اجتماعی برسد، آنگاه تصمیمگیران نیز با محیط روانی دشوارتری روبهرو خواهند شد؛ پس تهدید ترامپ فقط متوجه پادگان و تأسیسات نیست، بلکه رد این هجوم وحشیانه به روان عمومی را بعضی از روزها در صفهای طولانی مقابل نانواییها، میتوان مشاهده کرد.
نکته مهمتر این است که این ادبیات در بسیاری از موارد بیش از آنکه نشانه عزم قطعی برای اقدام باشد، نشانه نیاز به اثرگذاری روانی است؛ سیاستمداری که مدام ناچار است تهدید را بزرگتر، تندتر و آخرالزمانیتر بیان کند، درواقع میکوشد کمبود اثرگذاری واقعی را با شدت زبانی جبران کند و این همان منطق بلوف است؛ بزرگنمایی احتمال اقدام برای گرفتن امتیاز بی آنکه الزاماً هزینه اقدام را پذیرفته باشد. اما بلوف زمانی اثر میکند که مخاطب آن را بیواسطه و بدون تحلیل، بپذیرد.
اگر جامعه هدف بتواند بفهمد که زبان تهدید همیشه برابر با تصمیم نظامی نیست، بخش بزرگی از کارکرد روانی آن فرو میریزد؛ اینجا نقش رسانههای داخلی و نخبگان فکری بسیار مهم است. پاسخ درست به بلوف نه انکار سادهلوحانه خطر و نه دامن زدن به هراس بوده؛ پاسخ درست، تبدیل ترس خام به فهم تحلیلی است. جامعه باید بداند تهدید وجود دارد، اما تهدید به معنای فروپاشی نیست. فشار هست، اما فشار به معنای پایان توان نیست. جنگ روانی هست، اما ذهن جامعه نباید میدان بیدفاع آن باشد.
در برابر ادبیات ترامپ، مهمترین سپر دفاعی، «سواد رسانهای ملی» است؛ یعنی مردم و رسانهها بتوانند بفهمند چرا یک واژه خاص انتخاب شده، چرا تهدید با زبان آتش و جهنم بیان میشود و چرا هر چندروز یکبار، شدت کلمات افزایش مییابد و چرا پیامها بهگونهای طراحی میشوند که احساس آیندههراسی تولید کنند. وقتی این سازوکار فهمیده شود، کلمات همچنان شنیده میشوند، اما دیگر به همان اندازه اثر نمیگذارند. ترامپ میخواهد واژههایش به اضطراب تبدیل شوند و درنتیجه سایه بیثباتی و فشار اجتماعی ایران را در برگیرد. این زنجیره نقشه واقعی جنگ نرم است؛ بنابراین نباید فریب ظاهر خشن کلمات را خورد. پشت این خشونت زبانی، یک محاسبه ارتباطی وجود دارد و تسخیر ذهن پیش از تسخیر میدان، مد نظر دشمن است.