شهید ملکحسین بیاتی نوجوانی از نسل ایمان، تکلیف و مسئولیت
سپهرغرب، گروه فرهنگی- صبا اسدی: شهید ملکحسین بیاتی نوجوانی از نسل ایمان، تکلیف و مسئولیت بود جوانی که از سالهای کودکی پایش به مسجد، هیئت، بسیج و فعالیتهای انقلابی باز شد و تا آخرین روزهای عمر کوتاهش، درس، عبادت و دفاع از وطن را در کنار هم پیش برد. روایت برادرش، تصویری زنده از جوانی است که با اخلاق خوش، احترام به مادر، دغدغه نماز، روحیه کمک به دیگران و پیشقدمی در سختترین مأموریتهای جبهه شناخته میشد؛ جوانی که در شلمچه، همراه یارانش به عهدی که بسته بود وفادار ماند و به شهادت رسید.
هدف ما این است که با این آشنایی، فرهنگ والای شهادت، ایثار و ازخودگذشتگی را در متن جامعه رواج دهیم و الگوهای درخشان معرفت را شناسایی کرده و به همگان معرفی کنیم؛ الگوهایی که میتوانند برای ما از شجاعت، ایمان، اعتقاد راسخ، وطنپرستی، حب وطن و غیرت سخن بگویند و برای مسیر زندگی، سرمشق و الگویی بیمانند باشند.
میخواهیم بدانیم، بشنویم و ببینیم که شهدا چگونه زیستند تا بتوانیم آنچه را که آنان از ما انتظار داشتند، به بهترین شکل و شایستهترین نحو، به انجام رسانیم.
باید همواره به یاد داشته باشیم که مدیون چه انسانهای بزرگی هستیم و بدانیم که برای رسیدن ایران عزیزمان به این قلههای افتخار، چه جانهای عزیزی فدا شدهاند تا بیشازپیش، ارزش و قدر این مرزوبوم پُرگهر را بدانیم.
در نخستین شماره از این سلسلهنوشتار، به پاسداشت نام و یاد شهید والامقام، ملکحسین بیاتی، به ثبت و روایت شاخصههای شخصیتی و ویژگیهای اخلاقی ایشان پرداختهایم. شهیدی عالیقدر که متولد سال 1345 بود و در عنفوان جوانی، در سن 20 سالگی، در سال 1365 در خاک مقدس شلمچه، ردای سرخ شهادت را بر تن کرد.
او همان شهید عزیزی است که در وصیتنامهاش بهروشنی بر این نکته تأکید ورزیده بود که زندگینامه شهیدان، بهترین سرمشق و الگو برای آیندگان خواهد بود؛ او با نگاهی معنوی و آیندهنگر، همگان را به مراقبت فرا خوانده و توصیه کرده بود که در توجه به سیره شهدا و ثبت وقایع زندگانی این عزیزان، هرگز کوتاهی و درنگ روا مدارید. در ادامه به زندگی و شخصیت درخشان این شهید میپردازیم:
* نشانی از ارادت به سالار شهیدان
تقویم دومین روز از مردادماه سال 1345 خورشیدی را نشان میداد که آغوش حسن و سلطنت به روی هفتمین ثمره زندگی خود گشوده شد؛ نوزادی که پس از چهار دختر و دو پسر، قدم به این جهان گذاشت تا صفای خانه را دوچندان کند. او را ملکحسین نام نهادند تا در کنار نام برادران بزرگترش، عبدالحسین و رضاحسین، تلاقی مبارکی از نام سالار شهیدان باشد و مُهر محکمی بر ارادت دیرینه این خانواده به آستان اهل بیت علیهمالسلام و بهویژه حضرت اباعبداللهالحسین (ع) بزند.
عظمت و بلندای روح او از همان نخستین سالهای کودکی، در آینه رفتار و بازیهای کودکانهاش با همکلاسیها نمایان بود؛ گویی حضرت اباعبدالله (ع)، مکارم اخلاق و دریایی از مهربانی را در کالبد این فرزند دمیده بود. حُسن خلق و صفات اخلاقی ممتاز ملکحسین همواره در میان بستگان، اهل خانه و آشنایان زبانزد بود. او در مدرسه، نگاهی سرشار از ادب و احترام به معلمان و همکلاسیهایش داشت و از همان آغاز، جوانی پرسشگر و صاحبِ دغدغههای عمیق در مسائل دینی و سیاسی شد؛ چنان که در رعایت نظم، آراستگی به ادب و اهتمام ویژه به تحصیل و مطالعه، الگو و اسوه خاص و عام بود.
در سال 1357، هنگامی که ملکحسین 12 ساله پدر را از دست داد و با اندوهی فراوان در کنار مادر و شش خواهر و برادر دیگرش تنها ماند، فصل دشواری از زندگی برای او رقم خورد؛ با رخت بستن پدر از این جهان، هرچند بار مسئولیت بر شانههای او سنگینی میکرد، اما برای مادر چیزی فراتر از یک فرزند بود؛ ملکحسین تهتغاری و ثمره آخر خانه، تمام دارایی دل و تنها امید مادر محسوب میشد. مادری که تار و پود جانش به لبخند او بسته بود و همه آرزوهایش را در قد کشیدن او میجست.
اما این دلبستگیهای عمیق و سختی روزگار، هرگز سد راه کمال او نشد و هیچگاه رنجهای دنیا را بهانهای برای کوتاهی در طی کردن راه حقیقت نکرد؛ سرانجام در سال 1365، در روزهای پایانی بیستسالگی، ملکحسین درحالی که تمام هستیاش را نثار وجب به وجب خاک ایران و سربلندی اسلام میکرد، سِمت والای شهادت را به پیشوند نام مبارک خویش افزود و جاودانه شد.
حال میهمان کلام گرم و دلنشین آقای رضاحسین بیاتی، برادر بزرگوار شهید والامقام ملکحسین بیاتی شدیم؛ این شخصیت که در زمان شهادت برادر در اوج پختگی و در سن 33 سالگی بوده است، با چشمانی بصیر و جانِ آگاه، شاهد تمام وقایع آن دوران و شکوه ایثار برادر کوچکتر خویش شده است.
بر آن شدیم تا در محضر این برادر شهید، به واکاویِ لحظاتی از دریای بیکران خاطرات برادر عزیز خانه بپردازیم و با مروری بر سیره اخلاقی و مجاهدتهای آن شهید گرانقدر، یاد و نامش را در دلها زنده نگاه داریم؛ وی با تواضعی ستودنی و با تکیه بر دیدهها و شنیدههایش از آن سالهای سرخ، روایتگر روزهای حماسه و ایمان برادر شد که در ادامه تقدیم نگاهتان میشود:
شهید ملکحسین بیاتی، متولد سال 1345 بود؛ نوجوانی از نسل روزهای پرالتهاب انقلاب و دفاع مقدس که هنوز سالهای جوانیاش آغاز نشده بود، اما روحش زودتر از سن و سالش بزرگ شده بود. برادرش در روایت زندگی او میگوید که ملکحسین از همان سالهای کودکی و نوجوانی، فقط یک دانشآموز معمولی نبود؛ او از همان دوران ابتدایی، بهویژه از حدود کلاس پنجم، وارد فضای فعالیتهای انقلابی، مسجدی و اجتماعی شد و تا روز شهادت، این مسیر را رها نکرد.
او پس از سال 1361 راهی منطقه شد و سرانجام در سال 1365 در شلمچه به شهادت رسید؛ جایی که نام بسیاری از نوجوانان و جوانان این سرزمین با آسمان گره خورده است. ملکحسین در محله، مسجد، مدرسه و بسیج حضوری فعال داشت. برادرش میگوید او در کنار درس خواندن، در فعالیتهای مختلف انقلابی، انجمن اسلامی، شوراها و برنامههای مسجدی شرکت میکرد. مرکز فعالیت او مسجد بزرگ شریفالملک بود در همان سالها چند بار در شوراهای محلی و دانشآموزی شرکت کرد و رأی آورد؛ نشانهای از اعتماد اطرافیان به نوجوانی که با وجود سن کم، روحیه مسئولیتپذیری و حضور اجتماعی روشنی داشت.
برادر شهید از جمعی حدود ده تا پانزده نفر از بچههای همدان یاد میکند که در آن روزها در فعالیتهای انقلابی همراه یکدیگر بودند. برخی از این فعالیتها آشکار بود و برخی دیگر، بنا به شرایط آن زمان، مخفیانه انجام میشد. او میگوید گاهی وقتی از ملکحسین درباره کارهایش میپرسید، شهید بخشی را توضیح میداد و بخشی را نگفته میگذاشت؛ همین نشان میدهد که فعالیتهای او صرفاً در حد حضور ظاهری در مسجد و مدرسه نبود، بلکه در فضای جدیتر و پرخطرتر آن روزها نیز نقش داشت.
شدت فعالیتهای سیاسی و انقلابی او به اندازهای بود که به خانواده تذکر داده بودند مراقبش باشند حتی این نگرانی وجود داشت که ممکن است به دلیل همین فعالیتها هدف ترور قرار گیرد. این نکته، تصویر روشنتری از شخصیت شهید بیاتی به دست میدهد: نوجوانی که در سالهای شکلگیری و تثبیت انقلاب، فقط تماشاگر نبود، بلکه در حد توان و سن خود، در میدان ایستاده بود.
برادرش میگوید ملکحسین تقریباً در همه جا حضور داشت؛ از مسجد و انجمن اسلامی گرفته تا بسیج، شوراها، مدرسه، محله، تهران و منطقه. او برای انجام کارهایش از هیچ فرصتی نمیگذشت. حتی وقتی برادرش سر کار میرفت و موتور در اختیار داشت، ملکحسین موتور را میگرفت و برای پیگیری فعالیتهایش راهی میشد. این تصویر ساده اما زنده، بخش مهمی از شخصیت او را نشان میدهد؛ نوجوانی پرتحرک، پیگیر، مسئول و بیقرار برای کارهای انقلابی.
در روایت خانواده، ملکحسین قامتی کوتاه اما دلی بزرگ داشت. برادرش از او به عنوان کسی یاد میکند که مانند بسیاری از نیروهای مؤمن و انقلابی آن روزگار، دنبال ارزشهای اسلامی بود روایت برادر شهید بیاتی، روایت نوجوانی است که زندگیاش در فاصله کوتاهی از مدرسه تا مسجد، از محله تا بسیج، و از همدان تا شلمچه معنا پیدا کرد. او از همان سالهای کودکی وارد میدان شد، در نوجوانی مسئولیت اجتماعی را تجربه کرد و در جوانی نورسیده، نام خود را در کنار شهیدانی گذاشت که برای دفاع از ایمان، مردم و سرزمینشان از جان گذشتند.
نوجوانی که از حق کوتاه نمیآمد
یکی از خاطراتی که برادر شهید از اخلاق او نقل میکند، به ماجرایی مربوط میشود که میان او و فردی دیگر اختلافی پیش آمده بود. در آن ماجرا، به گفته برادر، مقصر طرف مقابل بود اما ملکحسین به جای آنکه آتش اختلاف را بیشتر کند بزرگترها را کنار کشید و با آرامش گفت اگر او اشتباه کرده، شما اشتباه نکنید. همین برخورد کوتاه بخش مهمی از شخصیت او را نشان میدهد نوجوانی که در موقعیت تنش و ناراحتی، به جای اصرار بر درگیری، طرف مقابل را به خویشتنداری، گذشت و رفتار درست دعوت میکرد.
برادر شهید در توصیف او تأکید میکند که ملکحسین از کودکی تا زمان شهادت در برابر دفاع از دین، انقلاب و حق کوتاه نیامد. او کسی نبود که حق را نادیده بگیرد یا آن را به خاطر پول، مقام یا منفعت کنار بگذارد. در نگاه خانواده، هدف او روشن بود دنبال حقیقت، دفاع از ارزشها و خدمت به دیگران بود. او در میان دوستانش نیز چهرهای قابل اشاره و قابل اعتماد بود. برادرش میگوید گاهی در مجالس، مدرسه، مسجد یا هیئت، دوستان و آشنایان وقتی او را میدیدند با اشاره او را به یکدیگر معرفی میکردند گویی همه میدانستند این نوجوان کمسن، شخصیتی متفاوت و اهل کار است. شاید سنش کم بود و مشکلات زندگی هم کم نبود، اما در مسیر اعتقاد، مسئولیت و دفاع از ارزشها عقبنشینی نمیکرد.
علیرغم مشکلات تمام قد پای کار حمایت از مردم بود
وجه دیگر شخصیت شهید بیاتی، روحیه کمک به دیگران بود. برادرش میگوید او خود با دشواریهایی در زندگی روبهرو بود، اما همین نوجوان اگر مثلاً پنجاه تومان پول جیبی داشت تنها بخشی کوچک از آن را برای خود نگه میداشت و باقی را به بچههایی میداد که احساس میکرد نیازمند کمک هستند. این رفتار، از سر نمایش یا تظاهر نبود از همان روحیهای میآمد که دیگران در او دیده بودند: دلی بزرگ در کنار زندگی ساده و سن کم.
در خانه نیز ملکحسین جایگاه ویژهای داشت. خانواده شامل سه پسر و چهار دختر بود و مادر علاقه و دلبستگی خاصی به او داشت. رابطه شهید با مادر، رابطهای سرشار از مهربانی، احترام و عاطفه بود. او در برابر مادر رفتاری چنان مهربانانه داشت که برادرش، با وجود سالها زندگی و تجربه هنوز آن را کمنظیر میداند و میگوید در طول عمرش کمتر فرزندی را دیده که چنین نسبت به مادر خود با محبت و احترام رفتار کند.
اگر ما نرویم، چه کسی از وطن دفاع کند؟
مادر مانند بسیاری از مادران روزگار دفاع مقدس، هم نگران فرزندش بود و هم میدانست که ملکحسین دل در گرو راهی گذاشته که بازداشتنش آسان نیست. گاهی از سر نگرانی به او میگفت که دنبال کار و زندگیاش برود و به مشکلات خانه و خانواده هم فکر کند. اما پاسخ ملکحسین، همیشه آمیختهای از آرامش، ایمان و مسئولیت بود. به مادر میگفت نگران نباشد خدا مشکلات را درست میکند.
او وقتی از رفتن به منطقه سخن میگفت آن را یک انتخاب شخصی ساده نمیدانست، بلکه وظیفهای در برابر وطن، دین و مردم میدید. به مادر توضیح میداد که اگر او نرود، دیگری نرود و جوانان دیگر هم نروند، چه کسی باید از کشور دفاع کند؟ میگفت پیرترها و کسانی که توان رفتن ندارند، نمیتوانند در میدان حاضر شوند؛ پس این وظیفه جوانترهاست که برخیزند و از وطن دفاع کنند. در نگاه او، حضور در جبهه، ادامه همان مسئولیتی بود که از مسجد، مدرسه، محله و بسیج آغاز شده بود.
با این حال، رفتن به جبهه باعث نمیشد از مادر و خانه غافل شود. برادر شهید میگوید ملکحسین اگر میفهمید مادر مشکلی دارد یا به چیزی نیازمند است، گاهی بیآنکه مادر متوجه شود، موضوع را با او در میان میگذاشت و میخواست مشکل مادر را حل کند. این رفتار، نشان میدهد که مسئولیتپذیری او فقط در میدان جنگ و فعالیتهای انقلابی خلاصه نمیشد او در خانه نیز مراقب، مهربان و اهل توجه بود. برای او دفاع از وطن و احترام به مادر، دو مسیر جدا از هم نبودند؛ هر دو از یک ریشه میآمدند: ایمان، وظیفهشناسی و محبت.
برادر شهید در توصیف فضای خانوادگی میگوید ملکحسین اساساً اهل تنش، درگیری و تندی نبود. در برخی خانوادهها ممکن است میان برادر و خواهر، یا میان اعضای خانواده، اختلاف، بحث و سخنان تلخ پیش بیاید اما چنین چیزهایی در ذهن و رفتار او جایی نداشت. او حتی اگر طرف مقابل را مقصر میدانست، باز هم تلاش میکرد فضا را آرام کند و میگفت ما باید خودمان را مقصر بدانیم و درست رفتار کنیم. به تعبیر برادرش، اگر کسی چیزی را برخلاف واقع میگفت ملکحسین به جای دعوا او را راهنمایی میکرد. اهل تحقیر، درگیری و پاسخ تند نبود؛ اهل اصلاح بود.
این روحیه اصلاحگری فقط در خانه دیده نمیشد. او در میان فامیل و اطرافیان نیز همین نقش را داشت. برادر شهید از جمعی حدود ده تا پانزده نفر از بستگان و آشنایان یاد میکند که ملکحسین آنان را تشویق و راهنمایی میکرد. به آنان میگفت کشور در خطر است، دشمن حمله کرده و امروز باید برای دفاع برخاست. او با نصیحت گفتوگو و رفتار خود، دیگران را به کار خیر، رفتار درست و حضور در مسیر دفاع دعوت میکرد. سخنش از جنس شعار نبود؛ چون خودش پیشتر در همان مسیری قدم گذاشته بود که دیگران را به آن فرامیخواند.
در خانه و فامیل، خاطرهای از او باقی نمانده که نشانه بدخلقی، درگیری، فحاشی یا بیاحترامی باشد. برادر شهید میگوید از کودکی تا بیستسالگی، ملکحسین کاری نکرد که خانواده پس از شهادتش با یادآوری آن آزرده شوند. حتی با حسرت میگوید گاهی آرزو میکند کاش یک رفتار کوچک معمولی یا خطایی از او به یاد میماند تا داغ نبودنش اینقدر سنگین نباشد. اما آنچه از ملکحسین در حافظه خانواده باقی مانده، جز احترام، آرامش، مهربانی و نجابت نیست.
همیشه مشتاق یادگیری از بزرگترها بود
یکی دیگر از ویژگیهای او، ارتباط با افراد باتجربهتر و بزرگتر از خود بود. ملکحسین با کسانی رفتوآمد میکرد که از او پختهتر، باتجربهتر و کاربلدتر بودند. از آنان کار یاد میگرفت، به آنان احترام میگذاشت و میکوشید مسیر زندگی را درست بشناسد؛ اینکه انسان از کجا باید آغاز کند، چگونه باید زندگی کند و سرانجام چگونه باید به مقصد برسد. همین معاشرت با افراد اهل تجربه و معنا، در کنار تربیت خانوادگی و فضای مسجد و بسیج، از او نوجوانی ساخت که سنش کم بود، اما نگاهش به زندگی عمیق و مسئولانه بود.
در زندگی شهید ملکحسین بیاتی، عبادت یک رفتار جدا از زندگی روزمره نبود بخشی از وجود او بود. برادر شهید میگوید از همان سالهای کودکی و حتی از دوران ابتدایی، نماز و روزه او برقرار بود و زندگیاش میان درس، مسجد، هیئت و فعالیتهای دینی و اجتماعی معنا میگرفت. وقتهای او یا به درس خواندن میگذشت، یا در هیئت و مسجد سپری میشد. مسجد برای او فقط محل رفتوآمد نبود؛ خانه دوم، پایگاه تربیت، عبادت، رفاقت و مسئولیت بود.
در روایت خانواده، ملکحسین نوجوانی بود که شب و روزش با مسجد و نماز و کارهای دینی پیوند داشت. اما آنچه این معنویت را برجستهتر میکند، حساسیت او نسبت به درست انجامدادن عبادت است. برادر شهید از نامهای یاد میکند که ملکحسین در خانه نوشته بود نامهای خطاب به امام خمینی(ره)، با این مضمون که پس از سلام و عرض ادب، از امام خواسته بود نامهاش را بررسی کنند و بگویند آیا نماز او اشکالی دارد یا نه. این خاطره، بیش از هر توصیفی نشان میدهد که نماز برای او فقط یک تکلیف ظاهری نبود میخواست آن را درست، دقیق و مورد رضای خدا انجام دهد.
این دقت در نماز از همان روحیهای میآمد که برادرش آن را چنین توصیف میکند هر قدمی که برمیداشت، برای خدا بود و خدا را همیشه در نظر داشت. او در سن و سالی که بسیاری هنوز درگیر خواستههای معمول نوجوانیاند، نسبت به عبادت، تکلیف و صحت عمل خود دغدغه داشت. چنین نگرانیای، نشانه نوعی بلوغ معنوی است؛ بلوغی که در رفتار اجتماعی، احترام به خانواده، خدمت به دیگران و حضور در جبهه نیز خود را نشان میداد.
اما معنویت ملکحسین، او را از درس و رشد علمی دور نکرده بود. برادرش میگوید او در همان سالهایی که در منطقه حضور داشت، درسش را هم رها نکرد. نزدیک به چند سال، میان جبهه و مدرسه در رفتوآمد بود. هر بار که به مرخصی میآمد، کتابهایی را که نیاز داشت با خود به منطقه میبرد، آنجا درس میخواند و بعد برای امتحان بازمیگشت. با وجود شرایط سخت جنگ، درگیریها، رفتوآمدها و فشارهای جبهه، وقتی به شهر میآمد و امتحان میداد، قبول میشد.
این بخش از زندگی شهید بیاتی، تصویری کمتر گفتهشده از نوجوانان و جوانان دفاع مقدس را نشان میدهد نسلی که جبهه را بهانهای برای ترک رشد و علم نمیدانست. ملکحسین هم در بسیج و مسجد فعال بود، هم در منطقه حضور داشت، هم نماز و عبادتش را جدی میگرفت و هم کتاب و درس را کنار نمیگذاشت. گویی همه اینها برای او شاخههای یک درخت بودند: درخت تکلیف، رشد و بندگی.
یکی از نقاط مهم زندگی او، قبولی در دانشگاه بود. به روایت برادرش، ملکحسین در حدود سال 1364 در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. خانواده، بهویژه برادرش، اصرار داشتند که حالا که قبول شده، مسیر دانشگاه را دنبال کند. اما پاسخ ملکحسین نشان میداد که او اولویت زمانه خود را چگونه میفهمد. میگفت اکنون جبهه واجبتر است؛ جنگ که تمام شود، برمیگردد و دانشگاه را ادامه میدهد. برای او دانشگاه ارزشمند بود، اما دفاع از کشور و حضور در جبهه در آن لحظه، تکلیف فوریتر و مهمتری محسوب میشد.
این انتخاب، ساده و بیهزینه نبود. خانواده نگران او بودند، بهویژه مادر که دلبستگی عمیقی به فرزندش داشت. برادر شهید میگوید در آخرین گفتوگوها، با ناراحتی و اصرار به ملکحسین گفته بود که مادر به او بسیار وابسته است، او هنوز جوان است و خانواده چشمانتظار اوست؛ پس بهتر است نرود. اما ملکحسین تصمیم خود را از سر احساس زودگذر نگرفته بود. او باور داشت که حضور در جبهه، در آن شرایط، وظیفه اوست.
در شخصیت شهید بیاتی، درس، عبادت و جبهه در برابر هم قرار نگرفته بودند. او میان این سه، جدایی نمیدید. نماز، او را اهل مسئولیت میکرد؛ درس، او را از رشد و آینده غافل نمیگذاشت؛ و جبهه، میدان عمل به همان ایمان و مسئولیت بود. او نه از درس گریخت، نه عبادت را به ظاهر فروکاست و نه دفاع از وطن را به دیگران واگذار کرد. همین پیوند میان معنویت، دانش و تکلیف اجتماعی است که روایت زندگی او را خواندنی و ماندگار میکند.
ملکحسین بیاتی در عمر کوتاه خود نشان داد که میتوان نوجوان بود، اما بزرگ اندیشید؛ میتوان دانشآموز بود، اما مسئولیت تاریخی زمانه را فهمید؛ میتوان اهل نماز بود، اما معنویت را در خلوت نگه نداشت و به میدان عمل برد. او کتابهایش را به منطقه میبرد، نمازش را با دقت و وسواس معنوی دنبال میکرد، در مسجد و بسیج فعال بود و وقتی میان دانشگاه و جبهه قرار گرفت، جبهه را انتخاب کرد؛ نه از سر بیاعتنایی به علم، بلکه از سر تشخیص تکلیف.
شهید ملکحسین بیستی حضور در جبهه را یک وظیفه دینی میدانست بخشی از فعالیتهای او در منطقه، به کارهای امدادی و پشتیبانی مربوط میشد. برادر شهید میگوید ملکحسین در آن سالها در کنار حضور رزمندگی، کارهای امدادی هم انجام میداد و در همان فضای جبهه نیز کتاب و درس را رها نمیکرد. یک بار در منطقه از ناحیه پا مجروح شد زخمی که خودش با لحنی خاص از آن به عنوان «تیر غیب» یاد میکرد. بعدها برای برادرش تعریف کرده بود که در زمان آرامی، بیرون از پادگان و درون کانالی نشسته و مشغول درس خواندن بوده که ناگهان تیری از جایی نامعلوم آمده و به پایش اصابت کرده است. چون آن لحظه درگیری مستقیمی در کار نبود، خودش نام آن را «تیر غیب» گذاشته بود.
پس از این مجروحیت، برای مدتی به مرخصی آمد. برادرش او را برای رسیدگی به زخم و درمان به بیمارستان برد. در همین روزها خانواده میکوشیدند او را قانع کنند که دیگر به منطقه بازنگردد. برادر شهید به او میگفت حالا که زخمی شدهای، بمان همه ما نسبت به دفاع و مسئولیت سهم داریم و لازم نیست دوباره بروی. حتی تلاش میکرد با یادآوری نگرانی مادر، دل او را نرم کند. اما پاسخ ملکحسین روشن بود. میگفت برای این حرفها و برای نگاه دیگران به جبهه نرفته است برای خدا رفته و برای خدا هم بازخواهد گشت. تأکید میکرد که نه برای کسی رفته و نه برای کسی میخواهد برود؛ هدفش این است که تا روز آخر در این راه بماند و مسیر را ادامه دهد.
این نگاه، در آخرین روزهای حضور او در منطقه نیز خود را نشان داد. به روایت یکی از دوستان شهید که هنگام شهادت در کنار او و همرزمانش بوده، ملکحسین همیشه در مأموریتهای سخت پیشقدم میشد. هرگاه فرمانده اعلام میکرد چند نفر برای شناسایی منطقه یا انجام مأموریتی خاص لازم است، او از نخستین کسانی بود که بلند میشد و اعلام آمادگی میکرد. برای او خطر، مانع انجام وظیفه نبود؛ اگر مأموریتی ضروری بود، خود را موظف میدانست در صف اول بایستد.
در یکی از شبهای پنجشنبه، فرمانده اعلام کرد که به تعدادی نیرو برای شناسایی منطقه نیاز دارد. جمعی از رزمندگان اعلام آمادگی کردند و سرانجام گروهی 9نفره شکل گرفت. آنان پیش از رفتن، تصمیمی گرفتند که بعدها در روایت خانواده و دوستان، به یکی از ماندگارترین بخشهای زندگی شهید تبدیل شد. به گفته همان دوست، اعضای گروه برگهای سفید آوردند و با سوزنی انگشتان خود را خراش دادند و با خون، عهد بستند اگر بازگشتند، همه با هم بازگردند و اگر شهید شدند، همه با هم شهید شوند. این عهد، صرفاً یک جمله احساسی نبود سرنوشت آنان همانگونه رقم خورد. همه آن گروه در همان درگیری و در منطقه شلمچه به شهادت رسیدند.
از آن جمع، تنها یک نفر زنده بازگشت و بعدها ماجرای لحظههای آخر را برای خانواده شهید تعریف کرد. به گفته او در جریان درگیری، مهمات رو به پایان بود و تنها دو خمپاره باقی مانده بود. قرار میشود هر کدام یکی از آنها را شلیک کنند. اما ملکحسین، با وجود خستگی همراهش پیشقدم میشود و میگوید خودش شلیک میکند. خمپاره نخست را شلیک میکند و به یک تانک دشمن اصابت میکند و آن را منهدم میسازد. سپس برای برداشتن و شلیک خمپاره دوم بالای خاکریز میرود. همانجا از فاصله دور هدف گلوله قرار میگیرد. گلوله به ناحیه گوش او اصابت میکند و در همان لحظه به شهادت میرسد.
وقتی پیکر شهید را به همدان آوردند، خانواده برای دیدار آخر رفتند. برادرش میگوید در نگاه نخست، چهره ملکحسین چنان آرام بود که گمان میکرد او شهید نشده و فقط خوابیده است. اثری آشکار از جراحت در چهرهاش دیده نمیشد تا اینکه وقتی پیکر را از سمت دیگر دید، متوجه محل اصابت گلوله شد. همین تصویر آرام، برای خانواده هم تسکین بود و هم داغی عمیقتر؛ پیکری که پس از آن همه شور، فعالیت، نماز، درس، جبهه و خدمت، گویی در آرامشی ابدی آرمیده بود.
پیش از شهادت، ملکحسین گاهی سخنانی میگفت که خانواده بعدها آن را نشانهای از آمادگی درونی او برای رفتن دانستند. به برادرش توصیه کرده بود که اگر روزی شهید شد، راه او را ادامه دهد و اسلحهاش را زمین نگذارد. مقصودش تنها اسلحه ظاهری جنگ نبود؛ منظورش ادامه راه، حفظ ارزشها و رها نکردن مسئولیتی بود که خود برای آن از جوانی، دانشگاه، آسایش و زندگی معمولی گذشت.
روایت شهادت ملکحسین بیاتی، روایت نوجوانی است که از مسجد و مدرسه آغاز کرد، با نماز و درس و خدمت رشد کرد، در خانواده اهل احترام و محبت بود، در جبهه پیشقدم مأموریتهای دشوار شد و سرانجام در شلمچه، همراه یارانش به عهدی که بسته بودند وفادار ماند. او زندگی کوتاهی داشت، اما همان عمر کوتاه را چنان زیست که برادرش پس از سالها هنوز وقتی از او سخن میگوید، میان افتخار، دلتنگی و حسرت ایستاده است.