در فضای رسانهای امروز ایران کمتر گزارهای به اندازه «کاهش اثرگذاری رسانه رسمی» تکرار میشود. از گفتوگوهای روزمره تا تحلیلهای نخبگانی، این برداشت شکل گرفته که مخاطب از رسانههای رسمی فاصله گرفته و میدان روایت به بازیگران جدید از شبکههای اجتماعی تا رسانههای غیر رسمی واگذار شده است؛ اما آیا واقعاً مسئله از دست رفتن مخاطب است؟ یا باید صورتبندی دقیقتری از این وضعیت ارائه داد؟
پاسخ به احتمال زیاد در تمایزی ظریف اما تعیینکننده نهفته است؛ رسانه رسمی بیش از آنکه مخاطب خود را از دست داده باشد، در نوع ارتباط با مخاطب دچار اختلال شده است؛ به بیان دیگر، مسئله اصلی نه در دسترسی، بلکه در «اثرگذاری» است و این دو، الزاماً همپوشان نیستند.
موضوع را اینگونه میتوان تبیین کرد که رسانههای رسمی در ایران همچنان از ظرفیتهایی برخوردارند که بسیاری از رسانههای دیگر فاقد آن هستند؛ از دسترسی به منابع معتبر، امکان حضور در میدانهای رسمی تا برخورداری از ساختار حرفهای. بااینحال در بزنگاههای خبری از تحولات اقتصادی و سیاسی گرفته تا مسائل اجتماعی، بخش قابل توجهی از مخاطبان برای فهم آنچه درحال رخ دادن است، به منابع دیگری رجوع میکنند.
این وضعیت را نمیتوان صرفاً با برچسب بیاعتمادی توضیح داد. آنچه رخ داده، نوعی «فاصله ارتباطی» است؛ فاصلهای میان آنچه رسانه رسمی روایت میکند و آنچه مخاطب نیاز دارد بشنود. این فاصله نه ناگهانی، بلکه تدریجی و انباشتی شکل گرفته و اکنون به نقطهای رسیده که نیازمند بازنگری جدی است.
یکی از نقاط کانونی این فاصله «زبان رسانهای» است؛ زبان صرفاً ابزار انتقال پیام نیست، بلکه سازنده معنا است. در بسیاری از موارد، رسانه رسمی همچنان از الگوهای زبانی استفاده میکند که برای مخاطب امروز که در معرض انواع روایتهای متنوع و رقابتی قرار دارد، کمتر قانعکننده یا حتی قابل فهم است.
کلیگویی، ابهام و گاه استفاده از تعابیری که بیش از آنکه توضیحدهنده باشند، پوشانندهاند، باعث میشود مخاطب نتواند میان پیام رسانه و تجربه زیسته خود پیوند برقرار کند. در مقابل، رسانههای غیر رسمی حتی اگر از دقت کمتری برخوردار باشند، اغلب با زبانی مستقیم، جزئینگر و نزدیک به تجربه روزمره، سخن میگویند و همین تفاوت زبانی میتواند عامل تعیینکنندهای در انتخاب مخاطب باشد.
عامل مهم دیگر، ناهمخوانی میان روایت رسانهای و تجربه زیسته مخاطب است؛ مردم واقعیت را نهفقط از طریق آنچه میشنوند، بلکه از طریق آنچه در زندگی روزمره لمس میکنند، میفهمند. هنگامی که این دو سطح با یکدیگر همراستا نباشند، حتی روایتهای درست نیز با تردید مواجه میشوند.
برای مثال، در شرایطی که یک خانواده با چالشهای اقتصادی ملموس روبهرو است، اگر روایت رسانهای نتواند این تجربه را به رسمیت بشناسد یا آن را بهدرستی توضیح دهد، شکاف معنا شکل میگیرد؛ این شکاف لزوماً به معنای نادرست بودن روایت نیست، بلکه نشاندهنده عدم اتصال میان روایت و واقعیت زیسته است.
در چنین شرایطی، رسانه رسمی اگر بخواهد اثرگذار باقی بماند، ناگزیر است این پیوند را بازسازی کند؛ پیوندی که از دل شناخت دقیق زندگی مردم و ترجمه آن به زبان رسانهای قابل فهم شکل میگیرد.
تحول دیگر، تغییر ماهیت میدان رسانهای است. رسانه رسمی دیگر در خلأ عمل نمیکند، بلکه در فضایی رقابتی قرار دارد که در آن هر روایت بلافاصله با ضد روایت مواجه میشود. شبکههای اجتماعی با سرعت و گستره بالا، امکان تولید و توزیع روایتهای متنوع را فراهم کردهاند و مخاطب بهطور فعال میان این روایتها انتخاب میکند که کدام را بپذیرد، تأیید کند و حتی به دیگران پیشنهاد بدهد.
در این میدان جدید، برتری نه با کسی است که «زودتر» خبر میدهد، بلکه با کسی است که قابل فهمتر و قابل اعتمادتر روایت میکند. این تغییر قواعد بازی را دگرگون و رسانه رسمی را با چالشی جدی مواجه کرده است. چگونه میتوان در میان این حجم از صداها، همچنان مرجع باقی ماند؟
با وجود این چالشها، رسانه رسمی همچنان از فرصتهای مهمی برای بازتعریف خود برخوردار است. نخستین فرصت، همان اعتبار نهادی است که هنوز بهطور کامل از بین نرفته؛ بسیاری از مخاطبان درنهایت برای تأیید یا تکمیل اطلاعات خود، همچنان به رسانههای رسمی رجوع میکنند.
فرصت دوم، دسترسی به منابع و امکان روایتسازی مبتنی بر دادههای معتبر است. در دورانی که شایعات و اطلاعات نادرست بهسرعت منتشر میشوند، توانایی ارائه اطلاعات دقیق و مستند، مزیتی جدی بهشمار میآید؛ به شرط آنکه این اطلاعات به زبانی قابل فهم و مرتبط با نیاز مخاطب، ارائه شود.
کوتاه سخن اینکه رسانه رسمی در ایران در نقطهای ایستاده که نه میتوان آن را پایان یک مسیر دانست و نه آغاز خودکار یک مسیر جدید. آنچه پیش رو است، فرصت بازتعریف بوده؛ فرصتی برای بازنگری در زبان، روایت و رابطه با مخاطب.
مرجعیت رسانهای دیگر بهسادگی گذشته بهدست نمیآید، اما همچنان قابل دستیابی است؛ نه از طریق بازگشت به الگوهای پیشین، بلکه از طریق درک دقیق شرایط جدید و انطباق خلاقانه با آن. پرسش اصلی این نیست که چگونه میتوان به گذشته بازگشت، بلکه این است که چگونه میتوان در میدان جدید، بهگونهای متفاوت مرجع شد.
پاسخ به این پرسش نه در یک تغییر سطحی، بلکه در یک بازتعریف عمیق نهفته است؛ بازتعریفی که اگر بهدرستی انجام شود، میتواند رسانه رسمی را از یک بازیگر کماثر، به یک کنشگر معنادار در سپهر عمومی افکار عمومی بازگرداند.