گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:103661

برگ‌هایی از حیات مبارز نستوه شهید آیت الله مدنی

برگ‌هایی از حیات مبارز نستوه شهید آیت الله مدنی

شهید آیت‌الله سید اسدالله مدنی در سال 1293 هجری شمسی در آذرشهر از توابع تبریز به دنیا آمد و پس‌ از دوران کودکی برای کسب علم و طی مراحل کمال به شهر قم عزیمت کرده و به تحصیل علوم دینی مشغول شد. به گواه اسناد موجود وی در حوزه علمیه قم پس از گذراندن مراحل مقدماتی از محضر اساتید بزرگ فقه و اصول و فلسفه بهره‌مند شد و مدتی پای درس مرحوم آیت‌الله حجت‌ کوه‌کمری (ره) و آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری (ره) حاضر شده و مدت چهار سال نیز در محضر امام خمینی (ره) حضور یافت و از دروس فلسفه و عرفان و اخلاق ایشان بهره برد.
سید اسدالله مدنی پس از مدتی به نجف اشرف هجرت و در حوزه علمیه نجف اشرف در کنار تکمیل تحصیلات عالی خویش، تدریس در سطوح مختلف را شروع کرد و در زمان کمی جزو اساتید معروف حوزه علمیه نجف اشرف شد. شهید آیت‌الله مدنی مبارزه سیاسی و اجتماعی خود را از دوران تحصیل در شهر قم آغاز کرد و در اولین فعالیت‌های خود به ستیز با بهائیت به‌عنوان ابزار تفرقه و انحراف در منطقه آذرشهر پرداخت.
وی با سخنرانی‌های روشنگرانه مردم را علیه طرفداران و تبلیغ‌کنندگان مرام بهائیت بسیج و سرانجام شهر مذهبی آذرشهر را از وجود این فرقه استعماری پاک کرد که همین امر باعث شد از طرف شهربانی وقت پیگیری و این طلبه مبارز به‌عنوان تنها عامل تحریکات ضد بهائی شناخته شد و در نتیجه او را به همدان تبعید کردند.
آیت‌الله مدنی اما حرکت تبلیغی خود را از همدان و از روستای «دره مرادبیگ» با ‌عنوان پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی آغاز کرد چنان‌که خود گفته است: «من دیدم باید همدان را حرکت بدهم از یک دِه‌ کار را شروع کردم تا مردم ببینند، بعد گرایش پیدا کنند» وی دستور داد کسی حق ندارد بدون حجاب اسلامی وارد بشود همچنین فروختن و خوردن مشروبات را ممنوع کرد و بدین ترتیب دره مرادبیگ، یک روستای نمونه شد این عمل آیت‌الله مدنی باعث علاقه مردم متدین همدان به او شد و پس‌ازاینکه وی را شناختند، گرد او جمع شدند و از او دعوت به عمل آورند تا به همدان بیاید که ایشان با انتقال به همدان، فعالیت‌های خود را گسترش داد.
آیت‌الله مدنی در طول این سال‌ها ارتباط خود را با رهبری مبارزات اسلامی حفظ کرده و در مراحل مختلف نهضت، نقش حساس خود را ایفا کرده و همچنین مردم را با نقشه‌های شوم رژیم طاغوتی آشنا ساخته و در سخنرانی‌های خود آنان را به بیداری و قیام دعوت می‌کرد به‌طوری‌که در سال 1341 زمانی که رژیم شاه با تبلیغات گسترده خود می‌خواست رفراندم به اصطلاح انقلاب سفید را برگزار کند، آیت‌الله مدنی در 9 آذر 1341 در مسجد جامع همدان سخنرانی تندی علیه انتخابات انجمن‌های ایالتی و ولایتی ایراد و مردم را نسبت به عواقب شوم آن آگاه کرد.
آیت‌الله مدنی پنجم تیرماه سال 43 در مدرسه آخوند سکنی می‌گزیند و مردم و روحانیون به دیدار وی می‌روند و در پاییز همان سال نیز چندبار به ملایر سفر می‌کند که با استقبال گرم مردم آن منطقه مواجه می‌شود و در ملایر، مردم را برای انجام خدمات مذهبی ازجمله تأسیس دبیرستان ملی دینی تشویق می‌کند.
پس از به ثمر رسیدن قیام خونین ملت ایران به رهبری امام خمینی، شهید مدنی فصل دیگری از فعالیت‌های خود را برای پاسداری از انقلاب شکوهمند اسلامی آغاز کرد. پس از آغاز جنگ تحمیلی، او با روشنگری سربازان، در تقویت روحیه رزمندگان اسلام نقش بسزایی داشت. شهید مدنی با پوشیدن لباس رزم و شرکت در جبهه‌های نبرد، حضور در کنار سپاهیان اسلام و شرکت در مجالس دعا و نیایش آنان، مشوق بزرگی برای رزمندگان به شمار می‌آمد. آیت الله مدنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به نمایندگی از همدان به مجلس خبرگان راه یافت. امام خمینی طی حکمی در 21 مهر ماه سال 1358 وی را به سمت امامت جمعه همدان و تصدی در امور حسبیه و شرعیه منصوب کردند
شهید مدنی، این مبارز آگاه و شجاع که پس از به ثمر رسیدن قیام خونین ملّت ایران به رهبری امام خمینی، پرچم مبارزه را لحظه‌ای بر زمین نگذاشته بود و در صف مقدّم مبارزه حرکت می‌کرد در محراب نماز جمعه سر بر سجده ابدی نهاد. او در 20 شهریور 1360، در محراب نماز جمعه تبریز پس از اقامه نماز جمعه و پیش از اقامه نماز عصر به دست منافقان کوردل به شهادت رسید.
آنچه در ادامه می‌خوانید صفحاتی از زندگی درخشان او است که توسط دوستان و همرزمانش بیان شده است
* آخرین خطبه
روز جمعه 20 شهریور سال 1360 ساعت 30/11 دقیقه خدمت آقا رسیدم. آقا عطر زدند و خودشان را برای رفتن به نماز جمعه آماده کردند. از منزل خارج شدیم به طرف میدان نماز (خیابان جمهوری اسلامی)، مقابل بانک ملی آقا فرمودند: «ماشین را نگه دارید نروید. می‌خواهم از بین مردم به جایگاه اقامه نماز بروم.»
آقا در خطبه اول در مورد تقوی صحبت فرمودند و خطبه بعدی در مورد مسائل روز. آقایی در حال اقامه نماز ظهر بودند که شخصی نامه به دست جلو آمدند. من رفتم به او گفتم نامه را بدهید به من تا به آقا بدهم. او گفت که من می‌خواهم به خود آقا بدهم. محافظ‌ها اطراف آقا ایستاده‌بودند و من هم روبروی آقا بودم. بعد آن ملعون خودش را به آقا چسباند. آقا با اشاره به من فهماندند تا او را دور کنم. آقا در حال قنوت بودند من روبروی آقا ایستاده بودم و دستهای آن منافق ملعون را در حالی که سعی می‌کردم جدا کنم یکدفعه نارنجک منجر شد و آقا در خون خود غلطید و روی من افتاد و مردم در حالی که بر سر می‌زدند و یا باب‌الحوائج سر می‌دادند من و آقا را به بیمارستان منتقل کردند.
* استخاره نجات بخش
رادیو و تلویزیون توسط خلق مسلمان تصرف شده بود. و مرتب از رادیو اعلام می‌کردند که آیت‌الله مدنی باید تا شب تبریز را ترک کنند وگرنه به منزلشان خواهیم ریخت و خانه‌اش را داغون می‌کنیم. و من جریان را به آقا رساندم ولی آقا فرمودند که آنان به دنبال خونریزی و کشتار مردم هستند اگر اینجا آمدند کاری انجام ندهید که خشمشان را برآورد حتی اگر عبا و عمامه‌ام را از سرم باز کنند و بکشند شما حرفی نزنید. ولی من هرگز از اینجا نمی‌روم چون اینجا منزل من است. من که اصرار آقا را برای ماندن دیدم حرفی نزدم ولی فکری به ذهنم رسید از آقا خواستم تا استخاره‌ای بکنند تا ببیند صلاح است که در منزل بمانند یا نه؟ ایشان استخاره کردند و جواب استخاره حاکی از آن بود که باید منزل را ترک کنند برای همین آقا را سوار ماشین کردیم تا به منزل ما ببریم همین که آقا را در ماشین به داخل حیاط منزل می‌بردیم یکی از اعضای اصلی خلق مسلمان آقا را دیدند و ما از بیم باخبر شدن دشمنان آیت‌الله مدنی ایشان را به منزل یکی از دوستان به نام حاج قلی رهبری بردیم و آقا چند شب آنجا بودند. فردای روزی که آیت‌الله مدنی به منزل آقای رهبری رفته بودند جمعه بود اما نماز جمعه از طرف حزب خلق مسلمان تحریم و تهدید شده بود. ولی صبح آن روز آیت‌الله مدنی به منزلشان رفتند و در آنجا وضو گرفتند و غسل کردند و کفن‌پوش برای اقامه نماز جمعه رفتند.
* اهانت به آقا
در جریان غائله خلق مسلمان اوضاع شهر خیلی آشفته و شلوغ بود. ضدانقلاب و خلق مسلمان به آیت‌الله مدنی فشار آورده بودند و ایشان را در پاسگاه راهنمائی و رانندگی واقع در بازار زندانی کرده بودند عده‌ای از خدا بی‌خبر به ایشان توهین می‌کردند و اجازه نمی‌دادند که ایشان از پاسگاه راهنمائی بیرون بیایند. ما برای آوردن آقا به آنجا رفتیم و از آقا خواستیم تا از پنجره کیوسک بیرون بیایند ولی ایشان قبول نکردند و گفتند: از همان جایی که داخل شدم باید بیرون بیایم. آن موقع آقای شربیانی با مردم صحبت کردند و گفتند که ایشان سید هستند و میهمان تبریز می‌باشند خوب نیست این کارها و توهینها را بکنید... که مردم را راضی کردند که از سر راه ایشان کنار بروند. آن روز که آقا از آنجا به خانه آمد مشغول نماز شد او واقعا بزرگمرد بود و در راه خدا و دین از هیچ توهینی نمی‌ترسید و محکم و متین در راه اسلام قدم برمی‌داشت. سال 58 بود و محرم فرا رسید از ششم محرم درب بیت آقا به روی دستجات باز بود و شبها در آنجا عزاداری و سینه‌زنی می‌کردند آقا هم برایشان سخنرانی می‌کردند.
* غذای امام جمعه
روزی چند جوان، جلوی مسجد شکلی تجمع کرده بودند، آن‌ها در اینکه آیت‌الله مدنی غذای بسیار ساده‌ای مصرف می‌کند تردید داشتند و باور نمی‌کردند که آقا مثلاً از یک نوع غذا استفاده می‌کنند.
من گفتم کاری ندارد شما هر روز موقع نهار بدون اطلاع و سرزده بیایید به منزل آقا و ببینید آقا چه می‌خورند. من اینها را به نهار دعوت کردم. اینها یکروز آمدند گفتند: امروز ما را به نهار آقا میهمان کن. گفتم برویم. رفتیم به آقا گفتیم: بدون اجازه شما چهار پنج نفر از جوان‌ها را میهمان شما کرده‌ام. آقا فرمودند: «خوب کرده‌ای»
سفره پهن شد. غذا را آوردند قرص نان و با چند سیب‌زمینی و مقداری نعناع خشک.
آن جوان‌ها خیلی تعجب کردند و به روی همدیگر نگاه کردند و با نگاه از یکدیگر می‌پرسیدند غذای امام جعمه شهر و نماینده امام و رهبر یعنی این.
دیدن این صحنه و این وضعیت در آنها خیلی تأثیر گذاشت و همگی آنها بعداً به جبهه اعزام شدند و در عملیاتهای مختلف دوران دفاع مقدس به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. اینها همه درسهای عملی و رفتاری آقا بود.
* آقا منافقین با تو خیلی بدرفتار کردند
یک روز مانده به شهادت آقا، من به خانه آقا تلفن زدم و از برادر بزرگترم خواستم تا از قول من به آقا بگوید تا فردا جلیقه ضد گلوله را حتماً بپوشند. آقا نیز جواب دادند که: اگر زحمتی نیست برای هر کدام از مردم که به نماز جمعه می‌آیند جلیقه ضدگلوله تهیه کنید تا من هم آخر از همه جلیقه را بپوشم. خون من رنگی‌تر از خون سایر مردم نیست. آقا آن شب با خانواده خود که در قم اقامت داشتند زنگ زده و ضمن خداحافظی از آنها تمام وصیت‌هایش را به خانواده می‌کنند.
در همان شب، ساعت دو نصف شب دخترشان خوابی دیده و همسرش را بیدار می‌کند که: مرا ببر تا پدرم را ببینم چون پدرم شهید خواهد شد. هنوز آقا شهید نشده بودند- در بیمارستان سینا وقتی من از اتاق عمل خارج می‌شدم دخترشان از پله‌ها بالا آمدند و گفتند: «آقا تمام کرده‌اند؟» گفتم: بله! گفت: «باید ببری تا جنازه بابا را ببینم. «من گفتم حالا نمی‌شود افراد زیادی دورو بر آقا هستند. ولی ایشان گفتند: من را نشناخته‌ای من دختر مدنی هستم.
بردم و جنازه آقا را مشاهده کرد. گفت: جای زخمش را نشان دهید تا ببینم تا زخم آقام را نبینم از اینجا نمی‌روم. وقتی زخم آقا را نشان دادیم فقط یک جمله گفت و رفت و آن این بود که: «آقا منافقین با تو خیلی بدرفتار کردند.»

ارسال نظر

سوال: آرامگاه حافظ در این شهر است؟ shiraz

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار